کد خبر: 44502
ف
شهید مدافع حرم عبدالصالح زارع؛

پاسدار شهیدی از دیار مازندران که لحظاتی قبل از شهادتش دل نوشته ای برای پدر و مادرش از جنس حماسه و معرفت نوشت+فیلم+مداحی

می‌گفت «اگر من نروم، بقیه هم نروند، این بار را چه کسی از زمین بردارد؟ ما چطور می‌توانیم آسایش و راحتی داشته باشیم، در حالی که مردم آنها در بطن جنگ به سختی زندگی می‌کنند؟ مگر نه اینکه اگر صدای غربت مسلمانی شنیده شد باید مسلمین به فریادش برسند؟...»

پاسدار شهیدی از دیار مازندران که لحظاتی قبل از شهادتش دل نوشته ای برای پدر و مادرش از جنس حماسه و معرفت نوشت+فیلم+مداحی

شهید “عبدالصالح زارع بهنمیری” از اهالی روستای “کریم‌کلا بهنمیر” است و این شهید، سومین شهید مدافع حرم شهرستان بابلسر و چهاردهمین شهید مدافع حرم استان مازندران به شمار می رود.

شهید عبدالصالح زارع به روایت همسر

*مرخصی برای خدمت محرم در فکه

همسرم از قبل از ازدواج، محرم‌ها را به فکه می‌رفت. این روند بعد از ازدواج هم ادامه داشت و تا شهادتش ترک نشد. از چند روز قبل از تاسوعا و عاشورا با دوستانش به فکه می‌رفتند تا مقدمات پذیرایی از مهمانان شهدا را آماده کنند.

فکه یکی از مناطق عملیاتی دوران 8 سال دفع مقدس است که با 2 عملیات‌ والفجر مقدماتی و والفجر 1 شناخته‌ شده‌تر است. نوع شهادت شهدای آنجا، مظلومیت دوچندانشان و اینکه هنوز جز مناطق بکرتر بوده و حتی همچنان تفحص شهدا در آنجا انجام می‌شود جایگاه خاصی به فکه بخشیده است. خاک فکه رملی است و حتی راه رفتن عادی روی خاک‌های آن مشکل است. حال در آن بیابان باید تمام امکانات رفاهی برای افرادی که می‌خواهد برای عزاداری آنجا بیایند فراهم شود.

کار سخت و دشواری بود. علم‌کردن خیمه‌ها، آب‌رسانی، غذا، برنامه‌های فرهنگی، سخنران، مداح و... همه و همه هماهنگی زیادی نیاز داشت.



*لذت خدمت به شهدا

همیشه همینطور بود که از کارهای سختی که به نظرش انجامش لازم بود فرار نمی‌کرد و حتی خودش را به سختی می‌انداخت. لذت عجیبی از خدمت به شهدا می‌برد. بعد ازدواج ما، 2 سال تا شهادتش فاصله بود که متأسفانه نتوانستم با او به فکه بروم. آقاصالح با دیگر دوستانش به خدمت مشغول بودند و امکان اینکه حتی در مسیر هم باهم باشیم وجود نداشت. من باید با کاروان دیگری می‌رفتم و تنها از مراسم استفاده می کردم و برمی‌گشتم.

یادم هست هر دو سال بین کاروان‌های مختلف جست‌وجو کرد تا من با بهترین آنها بروم، اما قسمت نشد و صالح تنها می‌رفت. سال اول محمدحسین را باردار بودم و سال بعد محمدحسین خیلی کوچک بود و ضعیف. نمی‌توانستم تنهایی از پس رسیدگی به او بربیایم. وقتی برمی‌گشت با ذوق و شوق فیلم‌های مراسم را به من نشان می‌داد. حتی یکبار در روزهای برگزاری مراسم چند شهید تفحص‌شده را بین جمعیت آورده بودند. واقعاًً عاشورای فکه را خیلی دوست داشت.



*اولین سفر

بعد از عقد برای اولین سفر به مشهد رفتیم. دلش راضی به مرخصی زیاد نبود. می‌گفت مثل این است که یک معلم، دانش‌آموزانش را رها کند و به سفر برود! اگر من زیاد دلتنگ خانواده می‌شدم و قرار به سفر به تهران بود، چند روز را هم به قم می‌رفتیم و برمی‌گشتیم.سفرهایمان اغلب دیدار با خانواده‌ها بود؛ اصفهان، تهران، قم.

*خدمت به همه

وقتی به خانه پدرم می‌آمدیم، در عین سادگی و بی‌آلایشی بسیار شوخ‌طبع بود. لحظاتی که صالح می‌آمد، فضای ساکت خانه کاملاً شکسته می‌شد. همه دوستش داشتند. برای مادرم مثل پسر بود نه داماد. یک حس علاقه توأم با احترام... کمک‌کار همه بود، مثلاً به طور ویژه به پدربزرگ و مادربزرگش کمک می‌کرد و آنها حتی بیشتر از فرزندان خودشان او را دوست داشتند.

یادم هست وقتی از محل کار برمی‌گشت، در اوج خستگی به خانه آنها می‌رفت تا اگر کاری دارند انجام دهد. خانه آنها باغ کوچکی بود که در حیاط آن درختان پرتقال، سیب و... داشت.چیدن میوه‌ها از عهده آنها خارج بود و صالح تنها کسی بود که تمام کار باغ را انجام می‌داد.

حتی اگر آنها می‌خواستند به قم بیایند برایشان اتومبیل می‌گرفت و به راننده سفارش می‌کرد دقیقاً آنها را به دَرِ خانه پدرش برساند.

پدربزرگ و مادربزرگ با اینکه پسرشان (دایی آقا صالح) هم شهید شده است، هنوز هم شهادت صالح را باور نکرده‌اند...



*برگه مأموریت

صالح مقید بود اگر ساعات بیشتری را در محل کار می‌ماند، برای آن زمان برگه حق مأموریت امضاء نمی‌کرد! با اینکه آن لحظات کارهایی که در طول روز یا هفته به اتمام نرسیده بود را انجام می‌داد، ترجیح می‌داد آن ساعت داوطلبی باشد و هیچ پاداشی برای آن قبول نمی‌کرد.

*طعم میوه بهشتی

بابلسر بودیم... صالح قرار بود برای اربعین به کربلا برود. چهارشنبه 26 آبان بود که گفت «هماهنگی‌ها انجام شد و ان‌شاءالله 28 آبان عازم‌ام.» دوست داشتم من هم بروم، اما با وجود محمدحسین امکان‌پذیر نبود.

نمی‌توانستم به او هم بگویم که به کربلا نرود، گفتم «صالح! دلم نمی‌خواهد تنها بروی. دوست دارم باهم به کربلا برویم. اما اگر مانع از رفتن تو شوم، حس می‌کنم نمی‌توانم روز قیامت مسئولیت این کار را به عهده بگیرم و جوابگو باشم...»

گفت «راستی امروز صبح خواب دیدم از روی درختی، یک گلابی فوق‌العاده شیرین و خوشمزه چیدم و خوردم. هنوز طعم استثنایی آن زیر زبانم هست...» گفتم «چه جالب، حتماً برای سفر کربلایت است و میوه بهشتی خوردی!» ناخودآگاه نام «میوه بهشتی» به ذهنم رسیده بود.



*روز اعزام به کربلا...

ظهر پنج‌شنبه با ذوق و شوق به خانه آمد و گفت «بالاخره کارم درست شد!» تعجب کردم، گفتم «کارت که درست شده بود. زمان حرکت هم که گفتی فرداست. مگر چیزی مانده بود؟» من‌ومن ‌کنان گفت «کربلا که بله، اما شاید از آن طرف جای دیگری هم بروم!» گفتم «کجا؟» گفت «شاید سوریه!»

جا خوردم، انتظارش را نداشتم. محمدحسین را که بغلم بود روی زمین گذاشتم و گفتم «سوریه؟ چرا سوریه؟»

با اینکه گویا مدتها بود رایزنی‌هایی برای اعزام به سوریه انجام داده بود، اما اصلاً با من صحبتی از سفر به سوریه نداشت. انگار قرار بود از بین افراد داوطلب اعزام به سوریه، 5 نفر را انتخاب کنند که نام صالح بین آنها نبود. لحظات آخر، یکی از افراد انصراف داد که بعد از جلسات مشورتی، صالح جایگزین شد. دقیقاً روزی که قرار بود به کربلا برود، به سوریه اعزام شد، 28 آبان 94...

*آرامش جهان اسلام یا آرامش من!

آنقدر همه چیز به سرعت انجام شد که انگار قدرت تصمیم‌گیری را از من گرفته بود.حتی نه تصمیم، قدرت فکر کردن را... خیلی با من حرف زد. تلاش داشت مرا آرام کند. برایم از وضعیت آنجا گفت و اینکه چرا باید برود. دلایلش آنقدر منطقی و قانع‌کننده بود که جای حرف و شبهه برایم باقی نمی‌گذاشت. تصمیم سختی بود. تردید بین رفتن به یک مأموریت سخت و پرخطر یا ماندن. انتخاب بین آرامش و امنیت کشور اسلامی، یا آرامش من...



*راضی شدم برود اما برگردد!

احساس می‌کردم هر تصمیمی بگیرم، تصمیم دشواری است و در هر دو حالت برایم سختی رقم می‌خورد. راضی شدم که برود، خصوصاً اینکه گفت «ما جزء نیروهای آموزشی هستیم و حضورمان از این جهت در آنجا ضروری است.» با خودم می‌گفتم احتمالاً نیروهای آموزشی در معرکه حاضر نمی‌شوند و این یعنی اینکه خطر آن نزدیک به صفر است. اینها فقط برای امیدواری به خودم بود.

نهایت شعاعی که به افکارم اجازه حرکت می‌دادم همین مقدار بود نه بیشتر. حتی لحظه‌ای و کمتر از لحظه‌ای نام شهادت را به زبان نمی‌آوردم. حتی به آن فکر نمی‌کردم. گفتم «هم دلم می‌خواهد بروی که آموزش بدهی و هم دلم نمی‌خواهد بروی...» انگار که یک طرف ماجرا ایمانم بود!

می‌گفت «اگر من نروم، بقیه هم نروند، این بار را چه کسی از زمین بردارد؟ ما چطور می‌توانیم آسایش و راحتی داشته باشیم، در حالی که مردم آنها در بطن جنگ به سختی زندگی می‌کنند؟ مگر نه اینکه اگر صدای غربت مسلمانی شنیده شد باید مسلمین به فریادش برسند؟...»



*گفت چند ماهه برمی‌گردد

از طرفی به قابلیت‌هایش ایمان داشتم. مطمئن بودم که رفتنش نیاز است و قطعاً مؤثر واقع می‌شود. با اینکه هیچ‌گاه چنین افکاری نداشتم، آن روز ناخودآگاه این حرف‌ها به ذهنم خطور می‌کرد که اگر آن دنیا از من بپرسند چرا نگذاشتی برود، چه جوابی بدهم؟ بگویم دلم می‌خواست کنارم بماند؟ باز خودم را آرام می‌کردم که این حرف‌ها درست، اما خب، من هم حقی دارم که دلم می‌خواهد تا ابد با هم باشیم... من هم نیاز دارم به ماندنش... کش و قوس‌های ذهنم تا صبح ادامه داشت.

انگار صبح آرام شده بودم. یک آرامش عجیب و شاید دوست‌داشتنی. قرآن را بالای سرش گرفتم و بدرقه‌اش کردم. گفت «چندماهه برمی‌گردد.»

*تمام دارایی من

به صالح گفتم «از علاقه‌ات خبر دارم و واقعاً دوست دارم در هر جای دنیا هر کاری از دستت ساخته است انجام دهی. بگذار آن دنیا بگویم خدایا هر چقدر در توان داشتیم برای تو انجام دادیم.»

بعد از شهادتش، فقط به حضرت زینب(س) گفتم «من بهترین‌ها را برای شما داده‌ام، از من پذیرا باشید»



*می‌خواهم حرف بزنم

دو ماهی که صالح نبود، استرس بسیار زیادی داشتم و دائماً در نگرانی به سر می‌بردم. واقعاً لحظه‌ای تلفن همراه را از خود دور نمی‌کردم که مبادا تماس بگیرد و متوجه نشوم. ماه اول، اغلب جمعه‌ها تماس می‌گرفت. هفته‌های آخر خصوصاً دو هفته انتهایی، هر روز یا دو روز یکبار تماس می‌گرفت. تلفن‌ها خود به خود قطع می‌شد.

هر بار تماس می‌گرفت، می‌گفتم «دلم می‌خواهد این تلفن حالا حالاها قطع نشود. می‌خواهم حرف بزنم. می‌خواهم صدایت را بشنوم، قطع نکن!» می‌گفت «من قطع نمی‌کنم، خودکار قطع می‌شود!». با اینکه بارها این را گفته بود اما دلم باز هم تکرار می‌کردم که «قطع نکن، هنوز خیلی حرف دارم»

*دلم تنگ شده

اغلب حرف‌هایمان احوالپرسی معمولی و... بود. قبلاً گفته بود «تلفن‌ها کنترل می‌شود» اما من نمی‌توانستم، دائماً می‌گفتم که «دلم تنگ شده...کی می‌آیی؟» صالح لحظاتی سکوت می‌کردT من با جنس این سکوت آشنا بودم. وقتی چاره‌ و راه‌کاری نداشت، سکوت می کرد. می‌گفت «می‌دانی که تلفن‌ها کنترل می‌شود؟» می‌گفتم «بله، اما دلم واقعاً برایت تنگ شده».

*کار ناتمام

قرار بود 45 روزه برگردند، تا نهایت 50 روز، دقیقاً چهل و پنجمین روز همه دوستانش برگشتند و صالح نیامد!

تماس گرفتم و گفتم «صالح چرا نیامدی؟ همه دوستانت برگشتند!» گفت «وظایفم زیاد است. بچه‌های زیادی اینجا هستند که اگر بیایم، کارم ناتمام می‌ماند. باید کار را تحویل بدهم و بیایم.» دائماً هم می‌گفت «باید صبر داشته باشی. از حضرت زینب صبر بخواه.» صالح معتقد بود «شرکت در مراسمات روضه اباعبدالله به تنهایی هنر نیست، باید از حضرت زینب)s( الگو بگیریم، باید در راه دین صبور باشیم.» البته اینطور نبود که صالح دائماً در هیأت و مسجد باشد، اغلب مشکل زمان داشت اما اگر فرصت داشت حتماً می‌رفت.

*حیف بود صالح بمیرد

بعد از عقد هم هروقت به زیارت یا حتی مراسمات مذهبی می‌رفتیم، می‌گفت «می‌دانی که باید برای من چه دعایی کنی؟ دعا کن شهید شوم.» همیشه در دلم می‌خندیدم و دعا می‌کردم چراکه به خودم می‌گفتم کسی باید دعا کند که خیلی خوب، پاک و معنوی باشد تا دعایش بگیرد. البته به صالح می‌گفتم «دعا می‌کنم، اما خواهش می‌کنم دائماً تکرار نکن!»

من واقعاً دلم می‌خواست صالح شهید شود. شاید اگر به حالت طبیعی از دنیا می‌رفت خیلی برایم سخت بود و اصلاً حیف بود که صالح فقط بمیرد. البته باید اعتراف کنم که موضوع شهادت هم در خانواده‌ها و هم خانواده آقا صالح یک امر کاملاً جا افتاده و مطرحی بود. عموی من، عموی آقاصالح، و دو پسرعموی مادر پدرم هم به شهادت رسیده‌اند.

واقعاً اگر با شهادت از دنیا نمی‌رفت، نمی‌توانستم نبودن او را تحمل کنم. شهادت آرزوی او بود و خوشحالم که به آرزویش رسید.



*آرام‌

الآن هم بی‌نهایت دلم تنگ شده، آرزو می‌کنم یک لحظه آسمان باز شود یا من بالا بروم و یا او پایین بیاید، ببینمش و برود. اگر برگردد، محکم نگه‌اش می‌دارم و نمی‌گذارم دیگر برود.

اما حالا آرامش عجیبی دارم. دیگر از دلشوره و نگرانی خبری نیست. قبل شهادتش آرام و قرار نداشتم. این آرامش را حتی در یک روز از آن 3 ماه نداشتم.

*اگر برگردد

اگر برگردد، نمی‌دانم چه کنم... وقتی هم شهید شد تا لحظه‌ای که پیکرش را ندیدم، باورم نمی‌شد، دعا می‌کردم واقعیت نداشته باشد. واقعاً تصور شهادتش را نداشتم. حس می‌کردم به یک مأموریت عادی رفته و برمی‌گردد.

*رضایت صالح

از خدا می‌خواهم کمک کند تا زنده‌ام طوری زندگی کنم که صالح از من راضی باشد. مانند زمانی که بود و باهم زندگی می‌کردیم... صالح برای من افتخار بود، دلم می‌خواهد من هم برایش مایه افتخار باشم. در این راه تمام تلاشم را خواهم کرد.

آخرین دست نوشته شهید مدافع حرم

وی لحظاتی قبل از شهادت دلنوشته ای برای مادر و پدرش نوشته بود که علاوه بر ادای احترام و ابراز محبت به ساحت پدر و مادرش سفارشاتی را نیز داشته، سفارشاتی که از جنس معرفت است و حماسه، این نوشته ما را یاد سفارش های شهید چمران به همسرش، درست یک شب قبل از شهادتش می اندازد. این دلنوشته را در ادامه خواهید دید:

 «مامان جون سلام

خیلی دوست دارم ،خیلی خیلی خیلی

می بوسمت

این نامه رو زمانی می نویسم که در یک سنگر مقابل این تکفیری های نامرد هستم و آتیش دو طرف سنگینه... به خاطر همین بهتر نتونستم بنویسم .

مامان چون ؛ ناراحت نباشی یوقت؟!!!!!

ما رو دشمن شاد نکنی!

الهی من فدای تو بشم، غصه نخور، شاد باش.

هوای زهرا و محمد حسین داشته باشید، حواستون باشه

احساس غربت نکنن، من قبل از اینکه برم با زهرا صحبت کردم

و اونو برای زندگی آینده بعد از من آزاد گذاشتم

شما هم یه کاری کنید دینی به گردنم نیفته!

الهی من دورت بگردم ؛ شاید بعضی جاها احساس اذیت شدن کنی یا بهت فشار بیاد ولی توکل کن به خدا ، انشاء الله همه چی حل میشه.

بازهم می بوسمت

عشق منی به خدا

دوست دارم بی نهایت

لباس مشکی توی مراسم های من ممنوع!

لباس زیبا و سفید بپوشید که چشم دشمن های ما کور شه.

حلالم کن، دعام کن

پسر به قول خودت گلت –امضا ء»


وصیت نامه شهید عبدالصالح زارع

درود بر امام امت نایب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خامنه‌ای حفظه الله تعالی.
عزیزان من، حواستان باشد که این انقلاب اسلامی را به امانت به ما سپردند و نکند در امانت خیانت کنیم؛ این امانت، امانت الهی‌ست، وظیفه همه ماست که از این انقلاب و دستاوردهای آن پاسداری کنیم.
دست از این ماه تابان برندارید، چرا که این ماه از خورشید عالم تاب نور گرفته و بازتاب می‌نماید...
همانطور که امام خمینی(ره) فرمودند: «پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد»، پشتیبان واقعی باشید و نکند روزی به خود آیید و خود را تواب معرفی کنید که آن روز هم پایان جهل نیست.
خدا کند که از این آزمایش بزرگ سربلند بیرون آییم.
خدایا از تو یاری می‌خواهم مرا توان دهی که در راه رضای تو قدم بردارم و هدفی جُز رضایتت نداشته باشم.
ما می‌رویم تا مقابل دشمنان قسم خورده اسلام بایستیم و انشاءالله با ایستادگی در برابر ظلم و با از میان برداشتن آنان، زمینه‌ساز ظهور آقا امام زمان(عج) باشیم و به اذن‌الله زمانی که مهدی فاطمه ندای یا لثارات‌الحسین(ع) برآورد، لبیک بگوییم و جُزء سربازان آن حضرت باشیم.

کلیپی از شهید مدافع حرم،عبدالصالح زارع


download

download

منبع : حامیان ولایت
chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • ترامپ: لبنان، شریک قوی آمریکاست
  • اتهام زنی آمریکا به یک ایرانی
  • دلنوشته اینستاگرامی بیرانوند برای هواداران پرسپولیس
  • محسن رضایی‌ به رهبر انقلاب تبریک گفت
  • نبرد نظامی با داعش تمام شد
  • موگابه استعفا کرد
  • حفظ انگیزه و آمادگی‌های همه‌جانبه نباید فراموش شود
  • واکنش‌ها به حرکت بیرانوند؛ همه علیه یکی!
  • واکنش امری به حواشی زندگی خصوصی نیمار
  • توصیه‌هایی برای آتش نگرفتن چادر زلزله‌زدگان
  • «سعد الحریری» وارد قاهره شد
  • حرکت زشت دروازه بان پرسپولیس + عکس
  • 6 سال جنگ با داعش در عراق و سوریه
  • عکس/ مردانی که نابودی داعش را رقم زدند
  • سفر وزیر خارجه انگلیس به روسیه
  • تشریح برگزاری جلسه محاکمه غیابی خاوری
  • مدیر عامل پرسپولیس رفتنی شد
  • جزئیات نامه روحانی به قوه قضاییه و چند وزارتخانه
  • نامه نمایندگان مجلس به به رهبر انقلاب اسلامی
  • جزئیات تمسخر کردن ترامپ توسط اوباما!
  • بیرانوند تهدید کرد
  • کمک 500 میلیونی تهرانی به زلزله زدگان غرب کشور
  • راهکاری برای موفقیت در زندگی زناشویی
  • تبریک نمایندگان مجلس به پایان داعش
  • پخش شیرینی نابودی داعش در دانشگاه تهران
  • فیلم/صرف هزینه مراسم شهید مدافع به زلزله زدگان
  • مهم‌ترین رویدادهای امنیتی امروز افغانستان
  • اربعین امسال بهتر از سالهای گذشته
  • تلگرام زیر ذره بین قوه قضاییه
  • قول زنگنه به مجلس
  • انفجار خودروی بمب گذاری شده در «طوزخورماتو»
  • عکس/بازدید رهبر معظم انقلاب از مناطق زلزله‌زده(2)
  • دیدار بسیجیان با امام خامنه ای
  • عکس/حضور رهبر انقلاب در مناطق زلزله زده کرمانشاه
  • بازدید سرزده رهبر انقلاب از مناطق زلزله‌زده
  • عکس/ پخش شیرینی پیروزی بر داعش در خیابان
  • فیلم/ دختر روس با مشت های آهنین
  • عکس/ بشار اسد در آغوش پوتین
  • تنها تصویر از وصیت نامه شهید زین الدین
  • عکس/ بنز سه میلیاردی در تهران
  • شرق درمذمت سیاسی کاری با مسکن مهر!
  • فیلم/سلفی گرفتن یک مرد درخانه تخریب شده
  • جدیدترین خبر از بقایای داعش در سوریه
  • نقش آفرینی سه کشور در آسیا
  • برگزاری هفته فیلم سینمای ایران در ونزوئلا
  • آمادگی نیروهای مقاومت پس از پایان داعش
  • مراسم قرعه‌کشی بازی‌های جام جهانی
  • مذاکرات هسته ای، محرمانه!
  • فیم/ مشکلات زلزله‌زدگان در زمان بارش باران
  • فیلم/ دختری که رهبرانقلاب او را درآغوش گرفت
  • آماده‌باش ارتش لبنان در مرز فلسطین اشغالی
  • بیرانوند دوباره هواداران را تحریک کرد!
  • حاضر نشدن سعید مرتضوی در حادثه کهریزک
  • عکس/ توزیع مرغ در مناطق زلزله‌زده توسط سپاه
  • فیلم/ پستچی قلابی که به 40 زن و دختر تجاوز کرد
  • بیانیه لشکر فاطمیون خطاب به سردار سلیمانی
  • رفتار سنجی آمریکا بعد از شکست داعش
  • تلاش بین المللی برای ابقای حریری
  • دولت اسد همچنان پابرجاست
  • آموزش نظامی 100 هزار نفر در سراسر کشور
  • عکس/ حرم حضرت زینب‌(س) پس از پایان داعش
  • تحویل افسر داعشی روس به مسکو
  • دستگیری ۱۰۰ مظنون به سرقت در سرپل ذهاب
  • واکنش چهره های سرشناس به سردار سلیمانی
  • تصویر قدیمی از حاج قاسم و سیدحسن نصرالله
  • وداع با ششمین شهید مدافع حرم سبزوار
  • عکسی قدیمی از سید حسن نصرالله وسردار قاسمی
  • فاقد قاضی بودن بریتانیا در دیوان دادگستری
  • آشکار شدن همکاری عربستان با رژیم صهیونیستی
  • آقای ظریف!از هر دست بدهید از همان دست می گیرید
  • ندادن ویزا سوپرمدل زن آمریکایی
  • نماهنگ/حریم حرم با صدای غلامرضا کویتی پور
  • به امید نابودی تفکر تکفیری. فتح الفتوح مبارک...
  • پست های تخریبی علیه بازیگر معروف
  • برخورد قاطع کاپیتان‌های پرسپولیس و باقری با بیرانوند