دوشنبه 11 مرداد 1400 - Mon 02 Aug 2021
  • پیروزی گرایی با اجرای یک فن تماشایی

  • سقف افزایش حقوق کارمندان و کارگرها بازگشت

  • پس فردا نگین قاتل این سرباز فعال مدنی بوده!

  • فیلم/ فرار آتش نشانان ترکیه از معرکه آتش

  • طرح صیانت چرا جیغ برانداران را درآورد؟

  • انواع مختلف کرونا چه تفاوتی با هم دارند

  • ژست زیبای ستاره جذاب سینمای ایران

  • سنگ بزرگ پیش روی استقلال و مجیدی/ شکایت ذوب‌آهن از هافبک استقلال به کجا رسید؟

  • بمب خبری پرسپولیس در لیگ برتر منفجر شد/ پرسپولیس به دنبال جانشین لک؟

  • اصلاح‌طلبان و فرصت‌طلبان با هم می‌روند!

  • فیلم/ ورود جواد فروغی به کشور با لباس کادر درمان

  • تصاویری جذاب و دیدنی از مسابقات امروز المپیک

  • کشت برنج با آبیاری زیرسطحی

  • نحوه اجرای مصوبه تغییرات کنکور ۱۴۰۲

  • پشت صحنه توهین کره به ایران

  • کرونا به عروسک سینمای ایران هم رحم نکرد

  • سوپرایز جنجالی مجیدی برای هوداران/خرید جنجالی استقلال و مجیدی رونمایی شد

  • اولویت‌بندی واکسیناسیون دانشجویان اعلام شد

  • فواید کافئین در کاهش خطر سنگ کلیه

  • مظنه رهن و اجاره آپارتمان در بهارستان

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 249747
    تاریخ انتشار: 07/تير/1400 - 14:57

    شهیدبهشتی روز شهادت به همسرش چه گفت؟

    انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در تاریخ هفتم تیرماه ۱۳۶۰ منجر به شهادت آیت‌الله دکتر محمد حسینی بهشتی دبیرکل حزب و ۷۲ تن از یاران امام شد.

    شهیدبهشتی روز شهادت به همسرش چه گفت؟

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»به نقل از فرهیختگان، روایت  عزت‌الشریعه مدرس‌مطلق، همسر شهید بهشتی درباره روزی که شهید بهشتی به شهادت رسدند را از نظر می گذرانید.

    «اول انقلاب بود که ایشان وصیتنامه‌ای نوشتند و به من دادند و گفتند، چون شما فعلا سرپرست بچه‌های من هستید و من برادری ندارم، از شما می‌خواهم که شما این سرپرستی را بکنید و خودتان را از همین حالا آماده کنید که خودکفا باشید و هم زن باشید و هم مرد باشید.

    ما هم خودمان را مهیا کرده بودیم و از توطئه‌ها و تهمت‌ها و ناسزاگویی‌ها و تلفن‌هایی که در طول هفته به ما می‌زدند و به دروغ می‌گفتند آقای بهشتی شهید شدند، ترور شدند و ... ما همیشه آماده شهادت ایشان بودیم تا آن شبی که این حادثه اتفاق افتاد.

    ما در شب پیش از هفتم تیر قرار بود به منزلی که گرفته بودند، بیاییم. ایشان یک ماه آخر وقتی از منزل می‌خواستند بیرون بروند غسل می‌کردند و وضو می‌گرفتند. روز هفتم تیر که آمدند لباس بپوشند به من گفتند که قبای نو (که خودم برده بودم داده بودم و برایشان دوخته بودند) را بدهید بپوشم. خودشان را مرتب کردند و بعد گفتند شما بیایید توی اتاق، من نمی‌خواهم جلوی بچه‌ها حرف بزنم. ایشان به من گفتند که من دیگر بعد از اینکه شما ۱۶ تا ۱۷ سال خانه‌به‌دوش بودید، ناراحتم از اینکه شما می‌خواهید اثاث‌کشی کنید. من گفتم هیچ مهم نیست و فکر می‌کنم که تازه اول زندگی من است، بعد دیدم که ایشان خیلی ناراحت هستند و گفتند که من به خاطر اینکه شما دست تنها باز دوباره می‌خواهید این کار‌ها را بکنید ناراحت هستم. گفتم هیچ مساله‌ای نیست. بعد ایشان گفتند که خانم شما از دست من راضی باش. من ناراحت شدم و گفتم که من نمی‌خواهم هیچ‌وقت چنین حرفی را از شما بشنوم. من نارضایتی از دست شما ندارم.

    ایشان گفتند ۲۹ سال است زندگی مرا با سختی و تنگدستی، شما دنبال کردید و مثل یک برادر و دوست پشت سر من همه جا در خارج و ایران، شما بودید و مرا حلال کنید. من که دیدم خیلی ایشان ناراحت هستند، گفتم آقا ما که چیزی نداریم، می‌خواهید این منزلی که ما داریم با یک منزل توی شهر معاوضه کنیم که شما ناراحت نباشید از اینکه ما منزل مردم می‌رویم؟ ایشان گفتند نه دیگر حوصله‌اش را ندارم، آخر عمری دیگر به این کار‌ها نمی‌کشد. یک‌دفعه من گفتم چرا آقا آخر عمر است؟ گفتند دیگر آخر عمر است، شما خودتان بایستی بفهمید که دیگر آخر عمر من دارد شروع می‌شود و ایشان موقعی که از منزل ببرون رفتند، حتی بعدازظهر هم به همان منزل تلفن زدند و به پسرم گفتند که می‌خواهم با مادرت حرف بزنم. گفته بود نیست و دکتر گفته بود فکر می‌کنم که دیگر من نرسم با مادرت حرف بزنم و همین هم بود ....

    بعد از شهادت دکتر بهشتی مرتب منافقین به خانه ما می‌آمدند و مرتب آن‌ها که با بنی‌صدر بودند، به ما می‌گفتند که بنی‌صدر گفته اول زنش و بعد بچه‌های دکتر [بهشتی]را از بین خواهم برد و وقتی این حرف را به من زدند، بلند شدم و گفتم خانم‌ها بیایند جلو تا بهتان بگویم، شما بگویید تا بنی‌صدر هرچه زودتر ما را از بین ببرد. شهادت برای ما افتخار است. بعد بنی‌صدر پیام داده بود که خانم دکتر را می‌خواهیم از بین ببریم تا به او زجر دهیم، گفتم برای ما هیچ زجری نیست.»

    نظرات بینندگان
    نظرات شما