شنبه 28 فروردين 1400 - Sat 17 Apr 2021
  • نی سازی ۶۰ درصد، تاریخی که تکرار می شود، اما از آن درس گرفته نمی شود

  • اعلام زمان قرعه کشی محصولات ایران خودرو

  • راهکار توقف کرونا در ایران

  • ناگفته های سند ۲۵ ساله ایران و چین

  • عاقبت نافرمانی مدنی در آمریکا و ایران

  • برجام با تأسیسات هسته‌ای ایران چه کرد؟

  • واکنش محسن رضایی به خروج نظامیان آمریکا

  • زباله‌گردی از کجا شکل گرفت؟

  • روحانی: هر شرکتی که می‌تواند واکسن وارد کند!/ نمکی: ماست فروش و سیمان فروش رفتند واکسن بیاورند/ روحانی تبعات و عواقب این کار را خواهد پذیرفت؟

  • متکی: شواهد قوی از کاندیداتوری رئیسی وجود دارد

  • این گیاهان برای معده معجزه است

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۴۰۰/۰۱/۲۸

  • پرونده انحراف و منحرفین بسته نشده!

  • نحوه بسته شدن لیست شورای ائتلاف برای شورای شهر/ احتمال دارد شهردار آینده تهران خانم باشد

  • قیمت ارز، دلار، یورو، طلا و سکه ۱۴۰۰/۰۱/۲۸

  • چرا تاجزاده با مشت آهنین به استقبال تئوری زیدآبادی رفت!؟ / نقش "تقریبا هیچ" عارف در پازل انتخاباتی اصلاح‌طلبان

  • خط حزب‌الله ۲۸۴/ این حرف قطعی است +دانلود

  • باور غلط و احمقانه رژیم صهیونیستی وآمریکا برای ایران/یکی زدند ده تا خوردند علی الحساب

  • منظور روحانی کدوم کشور و دولته؟

  • طنز تلخ مذاکره با اروپایی‌ها در وین

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 232138
    تاریخ انتشار: 17/فروردين/1400 - 13:25

    شهادت من بدست اسرائیل رقم میخورد!

    شهادت من بدست اسرائیل رقم میخورد!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»صفحه اینستاگرام مرزوبوم روایت نصرت الله کاشانی، مسئول وقت واحد مهندسی تیپ۲۷ از پیش‌بینیِ محکمِ سرنوشت جاویدالاثر احمد متوسلیان توسط خودش را منتشر کرد.

     بعد از فتح خرمشهر که به تهران آمده بودیم، یک روز حاج احمد گفت: برادرها، بیایید برویم ستاد منطقه ی ده سپاه همراه حاجی به آنجا رفتیم؛ ماشینی که از عراقیها غنیمت گرفته بودیم یک استیشن سفید رنگ بود که شیشه های پنجره ی بغل آن هم شکسته بود. بچه های سپاه گفتند؛ حاج آقا، این را نبرید. شیشه که ندارد، یک مرتبه می بینید خدای ناکرده، سر یک چراغ قرمز توی ماشین نارنجک انداختند و... .

     حاجی به حرف آنها اعتنایی نکرد. سوار بر همان ماشین شدیم و به راه افتادیم. داشتیم از پل روی سعدی به سمت جنوب شهر سرازیر میشدیم و بحث ما درباره ی هشدار بچه های منطقه ی ده بود. همگی لباس فرم سپاه به تن داشتیم و جهت حفاظت از خودمان هم اسلحه ای همراه نداشتیم. تهران هم از نظر ترور و تحرکات منافقین در آن مقطع، خیلی وضع ناجوری داشت.

     من به شوخی برگشتم به حاج احمد گفتم: حالا که اجازه نمیدهید با خودمان اسلحه برداریم، لااقل اجازه بدهید من یکی که زن و بچه دارم، پیاده بشوم. حاجی گفت: شما اگر می ترسید، سلاح بردارید. اگر هم می خواهید، پیاده شوید؛ اما بیخود شلوغش نکنید! من از خدای خودم خواسته ام نه در جنگ ایران و عراق شهید بشوم، نه به دست منافقین؛ بلکه با خدای خودم عهد کرده ام شهادتم به دست شقی ترین اشقیای روی زمین؛ به دست اسرائیلی ها باشد. این را هم میدانم که خدا این تقاضای مرا قبول می کند و من به دست آنها شهید می شوم.

     عجیب این جاست که آن روزها نه حمله ی اسرائیل به سوریه و لبنان صورت گرفته بود و نه هنوز حتی بحث اعزام نیروهای ایرانی به لبنان مطرح شده بود.

    نظرات بینندگان
    نظرات شما