شنبه 28 فروردين 1400 - Sat 17 Apr 2021
  • نی سازی ۶۰ درصد، تاریخی که تکرار می شود، اما از آن درس گرفته نمی شود

  • اعلام زمان قرعه کشی محصولات ایران خودرو

  • راهکار توقف کرونا در ایران

  • ناگفته های سند ۲۵ ساله ایران و چین

  • عاقبت نافرمانی مدنی در آمریکا و ایران

  • برجام با تأسیسات هسته‌ای ایران چه کرد؟

  • واکنش محسن رضایی به خروج نظامیان آمریکا

  • زباله‌گردی از کجا شکل گرفت؟

  • روحانی: هر شرکتی که می‌تواند واکسن وارد کند!/ نمکی: ماست فروش و سیمان فروش رفتند واکسن بیاورند/ روحانی تبعات و عواقب این کار را خواهد پذیرفت؟

  • متکی: شواهد قوی از کاندیداتوری رئیسی وجود دارد

  • این گیاهان برای معده معجزه است

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۴۰۰/۰۱/۲۸

  • پرونده انحراف و منحرفین بسته نشده!

  • نحوه بسته شدن لیست شورای ائتلاف برای شورای شهر/ احتمال دارد شهردار آینده تهران خانم باشد

  • قیمت ارز، دلار، یورو، طلا و سکه ۱۴۰۰/۰۱/۲۸

  • چرا تاجزاده با مشت آهنین به استقبال تئوری زیدآبادی رفت!؟ / نقش "تقریبا هیچ" عارف در پازل انتخاباتی اصلاح‌طلبان

  • خط حزب‌الله ۲۸۴/ این حرف قطعی است +دانلود

  • باور غلط و احمقانه رژیم صهیونیستی وآمریکا برای ایران/یکی زدند ده تا خوردند علی الحساب

  • منظور روحانی کدوم کشور و دولته؟

  • طنز تلخ مذاکره با اروپایی‌ها در وین

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 231659
    تاریخ انتشار: 15/فروردين/1400 - 11:33

    فرمانده ایرانی که برای دشمن گریه کرد!

    فرمانده ایرانی که برای دشمن گریه کرد!

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»صفحه اینستاگرام مرزوبوم روایت سید سعدون موسوی از همراهی با شهید حسن باقری در عملیات طریق القدس را منتشر کرد.

     هوا سرد بود. باران نم نم می آمد. دو تایی سوار موتور شدیم. من می راندم. درموتورسواری توی تپه مهارت داشتم. نزدیک دار الشیاع، موتور را پایین تپه گذاشتیم و پیاده رفتیم. کلاش و سه تا خشاب داشتم. حسن باقری فقط نقشه دستش بود. بالای تپه دراز کشید؛ دوربین را گرفت و به عراقی ها نگاه می کرد. کاری به او نداشتم، مراقب اطراف بودم.

     یک مرتبه چشمم به حسن باقری افتاد. دیدم دارد اشک می ریزد. تعجب کردم. صحنه ای برای گریه کردن نبود. گفتم: آقای باقری برای چه گریه می کنی؟ دوربین را به دستم داد و گفت: نگاه کن.فاصله زیادی با عراقی ها نداشتیم. دیدم یک عراقی سبیل کلفت به سربازها دستور می دهد که روی سنگر پلاستیک بکشند. خنده ام گرفت.

     گفتم: آقای باقری چیزی برای گریه کردن نیست.گفت: ولش کن، چیزی نیست. گفتم: آقای باقری می خواهم بفهمم برای چه گریه می کنی؟ آن موقع بچه بودم، نمی دانستم حسن باقری چه فرمانده بزرگی است. گفتم: حتما باید بگویی. من مسلح هستم، تو مسلح نیستی. گفت: این حرف دیگری شد. حق با توست؛ من تسلیم!

     با من شوخی می کرد. گفتم: به من بگو چرا گریه کردی؟ گفت: آقا سید، برای عراقی هایی که توی دوربین دیدی گریه ام گرفت. امشب همه اینها صد در صد کشته می شوند؛ خط شکن های ما اول از این ها عبور می کنند، حالا دارند خودشان را از باران حفظ می کنند.

    حقیقتا دلم شکست. تکان خوردم. حسن را بوسیدم. گفتم: اگر تو فرمانده عملیات باشی صددرصد پیروز می شوی، این بستان آزاد می شود. گفت: ان شاء الله آزاد می شود آقاسید، به امید خدا.

    نظرات بینندگان
    نظرات شما