چهارشنبه 13 اسفند 1399 - Wed 03 Mar 2021
  • ثمره FATF بدون تضمین چه بلایی خواهد بود؟

  • ۳۰ سال سلامم بوی نفت میداد

  • خیانت مگر جز این است؟

  • واکنش وریا غفوری به پایان کار فکری

  • واکسن فایزر باز هم تلفات داد

  • جشنواره تئاتر فجر؛ دور از شان تئاتر و انقلاب / حکایت نگاهی که از تئاتر دریغ می‌شود

  • راز به کارگیری ۲ آتشبار روسی علیه اسرائیل در سوریه/ گام بعدی ساقط کردن جنگنده‌ها با «اس۳۰۰» است

  • گاردین: «بایدن» مسیر «ترامپ» را در برجام در پیش گرفته است

  • مراسم عزاداری شهادت حضرت شاهچراغ (ع)

  • گاف عجیب بایدن که حتی کاخ سفید هم نتوانست سانسور کند

  • ناطق‌نوری در انتخابات ۱۴۰۰ کاندید می‌شود؟

  • ۳ سناریو برای محدودیت‌هایی کرونا در نوروز/ استقرار ۳۵۰۰ گشت پلیس در جاده‌های کشور

  • قیمت ارز، دلار، یورو، سکه و طلا ۱۳۹۹/۱۲/۱۳

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۳۹۹/۱۲/۱۳

  • وقتی مرعشی دلسوز «ولایت» و «محور مقاومت» می‌شود! /تکرار سناریوی منتظری علیه سپاه توسط حلقه قدیمی قدرت و ثروت

  • واکنش مدیر شبکه کودک

  • بازی جدید احمدی نژاد در انتخابات ۱۴۰۰

  • فکری، برکنار، فرهاد مجیدی سرمربی جدید استقلال/سناریوی حذف فکری از استقلال نتیجه داد

  • رفتارهای منافقانه برخی هنرمندان با رسانه‌ملی/ فحش‌هایشان را به تلویزیون دادند؛ حالا با باج‌دهی مدیران برگشتند!

  • داستان ناشنیده شاه و شارون / زن آمریکایی در ایران چه می‌کرد؟ (فیلم)

    • انتخابات ۱۴۰۰
    |ف |
    | | | |
    کد خبر: 223838
    تاریخ انتشار: 02/اسفند/1399 - 14:40

    ترجمه نامه سردار سلیمانی به دخترش

    به همت بسیج اساتید دانشگاه‌های کشور از ترجمه ۲۰ زبانه نامه تاریخی شهید سپهبد قاسم سلیمانی به دخترش فاطمه رونمایی شد.

    ترجمه نامه سردار سلیمانی به دخترش

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» به همت بسیج اساتید دانشگاه‌های کشور طی مراسمی در دانشگاه تهران از ترجمه ۲۰ زبانه نامه تاریخی سپهبد شهید قاسم سلیمانی برای دخترش فاطمه رونمایی شد.

    این نامه با هدف استفاده دختران و پسران جهان به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه شده است.

    در این مراسم رییس بسیج اساتید کشور، معاون امور بین‌الملل قوه قضائیه، معاون فرهنگی دانشگاه تهران، دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی و جمعی از اساتید دانشگاه‌ها حضور داشتند.

    به گزارش فارس، نامه سردار سپهبد حاج قاسم سلیمانی فرمانده شهید نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران به دخترش فاطمه در باره فلسفه حیات، جهاد وآرزوی شهادت در دفاع از مظلومان  و اطفال وحشت زده عالم به شرح زیر است: 

    «بسم الله الرحمن الرحیم 

    آیا این آخرین سفر من است یا تقدیرم چیز دیگری است؟ که هر چه باشد در رضایش راضی‌ام. در این سفر برای تو می نویسم تا در دلتنگی‌های بدون من یادگاری برایت باشد. شاید هم حرف به درد بخوری در آن یافتی که به کارت آید. 

    هر بار که ســفر را آغاز می‌کنم احساس می کنم دیگر نمی بینمتان. بارها در طول مســیر چهره‌های پر از محبتتان را یکی یکی جلوی چشمانم مجسم کرده‌ام و بارها قطرات اشکی به یادتان ریخته‌ام. دلتنگتان شده‌ام، به خدا ســپردمتان. اگر چه کمتر فرصت ابراز محبت یافته‌ام و نتوانستم آن عشق درونی خودم را به شما برسانم. اما عزیزم هرگز دیده‌ای کسی جلوی آیینه خود را ببیند و به چشمان خود بگوید دوستتان دارم، کمتر اتفاق می‌افتد اما چشمانش برایش باارزش‌ترینند. 

    شما چشمان منید. چه بر زبان بیاورم و چه نیاورم برایم عزیزید. بیش از بیست سال است که شما را همیشه نگران دارم و خداوند تقدیر کرده این جان پایان نپذیرد و شما همیشه خواب خوف ببینید. دخترم هر چه در این عالم فکر می کنم و کرده‌ام که بتوانم کار دیگری بکنم تا شما را کمتر نگران کنم، دیدم نمی توانم و این به دلیل علاقه‌ی من به نظامی‌گری نبوده و نیست. به دلیل شغل هم نبوده و نخواهد بود. به دلیل اجبار یا اصرار کسی نبوده است و نیست. نه دخترم من هرگز حاضر نیستم به خاطر شغل، مسئولیت، اصرار یا اجبار حتی یک لحظه شما را نگران کنم، چه برسد به حذف یا گریاندن شما. 

     من دیدم هرکس در این عالم راهی برای خود انتخاب کرده است یکی علم می‌آموزد و دیگری علم می‌آموزاند. یکی تجارت می کند کسی دیگر زراعت می کند و میلیون‌ها راه یا بهتر است بگویم به عدد هر انسان یک راه وجود دارد و هر کس راهی را برای خود برگزیده است. من دیدم چه راهی را می بایست انتخاب کنم. با خود اندیشیدم و چند موضوع را مرور کردم و از خود پرسیدم اولا طول این راه چقدر است انتهای آن‌ها کجاست، فرصت من چقدر است. و اساساً مقصد من چیست. دیدم من موقتم و همه موقت هستند. چند روزی می مانند و می روند. 

    بعضی‌ها چند سال برخی‌ها ده سال اما کمتر کسی به یک ‌صد سال می رسد. اما همه می روند و همه موقتند. دیدم تجارت بکنم عاقبت آن عبارت است از مقداری سکه براق شده و چند خانه و چند ماشین. اما آن‌ها هیچ تأثیری بر سرنوشت من در این مسیر ندارد . فکر کردم برای شــما زندگی کنم دیدم برایم خیلی مهم‌اید و ارزشمندید به طوری که اگر به شما درد برسد همه‌ی وجودم را درد فرا می‌گیرد. اگر بر شما مشکلی وارد شود من خودم را در میان شــعله‌های آتش می بینم. اگر شما روزی ترکم کنید بند بند وجودم فرو می ریزد. اما دیدم چگونه می توانم حلال این خوف و نگرانی‌هایم باشم. دیدم من باید به کسی متصل شوم که این مهم مرا علاج کند و او جز خدا نیست. 

    این ارزش و گنجی که شما گل‌های وجودم هســتید با ثروت و قدرت قابل حفظ کردن نیست. وگرنه باید ثروتمندان و قدرتمندان از مــردن خود جلوگیــری کنند و یا ثروت و قدرتشــان مانع مرض‌های صعب‌العلاجشان شود و از در بسترافتادگی جلوگیری نماید. من خدا را انتخاب کرده ام و راه او را. اولین بار است که به این جمله اعتراف می‌کنــم؛ هرگز نمی خواســتم نظامی شــوم، هرگز از مدرج شــدن خوشــم نمی‌آمد. من کلمه‌ی زیبای قاسم را که از دهان پاک آن بسیجی پاسدار شهید برمی خاست بر هیچ منصبی ترجیح نمی دهم. دوست داشتم و دارم قاسم بدون پسوند یا پیشوندی باشم. لذا وصیت کردم روی قبرم فقط بنویسید سرباز قاسم، آن هم نه قاسم سلیمانی که گنده‌گویی است و بار خورجین را سنگین می کند.

    عزیزم از خدا خواستم همه‌ شریان‌های وجودم را و همه‌ی مویرگهایم را مملو از عشق به خودش کند. وجودم را لبریز از عشق خودش کند. این راه را انتخاب نکردم که آدم بکشم، تو میدانی من قادر به دیدن بریدن سر مرغی هم نیستم. من اگر سلاح به دست گرفته‌ام برای ایستادن در مقابل آدمکشان است نه برای آدم کشتن. 

    خود را سرباز در خانه هر مسلمانی می بینم که در معرض خطر است و دوست دارم خداوند این قدرت را به من بدهد که بتوانم از تمام مظلومان عالم دفاع کنم. نه برای اسلام عزیز جان بدهم که جانم قابل آن را ندارد، نه برای شیعه‌ی مظلوم که ناقابلتر از آنم، نه نه ... بلکه برای آن طفل وحشت‌زده بی‌پناهی که هیچ ملجأیی برایش نیست، برای آن زن بچه‌به‌سینه چسبانده هراسان و برای آن آواره در حال فرار و تعقیب، که خطی خون پشت سر خود بر جای گذاشته است می جنگم. 

     عزیزم من متعلق به آن سپاهی هستم که نمی خوابد و نباید بخوابد. تا دیگران در آرامش بخوابند. بگذار آرامش من فدای آرامش آنان بشود و بخوابند. دختر عزیزم شما در خانه من در امان و با عزت و افتخار زندگی می کنید. چه کنم برای آن دختر بی پناهی که هیچ فریادرسی ندارد و آن طفل گریان که هیچ چیز... که هیچ چیز ندارد و همه چیز خود را از دست داده است. پس شما مرا نذر خود کنید و به او واگذار نمایید. بگذارید بروم، بروم و بروم. چگونه می توانم بمانم در حالی که همه قافله من رفته است و من جا مانده‌ام. 

    دخترم خیلی خسته‌ام. سی سال است که نخوابیده‌ام اما دیگر نمی خواهم بخوابم. من در چشمان خود نمک می ریزم که پلک‌هایم جرأت بر هم آمدن نداشته باشــد تا نکند در غفلت من آن طفل بی‌پناه را سر ببرند. وقتی فکر می کنم آن دختر هراسان تویی، نرجس اســت، زینب است و آن نوجوان و جوان در مسلخ خوابانده که در حال سربریده شدن است حسینم و رضایم است از من چه توقعی دارید؟ نظاره‌گر باشم، بیخیال باشم، تاجر باشم؟ نه من نمی توانم اینگونه زندگی بکنم.

     این نامه از سوی بسیج اساتید کشور به ۲۰ زبان انگلیسی، فرانسوی، عربی، اسپانیولی، آلمانی، روسی، چینی، پرتغالی، عبری، ترکی استانبولی، مالایی، اردو، هندی، سواحیلی، اندونزیایی، ترکی آذربایجان، بنگالی، بوسنیایی، ایتالیایی و ژاپنی ترجمه شده است.

    ترجمه این نامه درحال حاضر در پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج اساتید کشور به نشانی www.basijasatid.ir قابل مشاهده است و در آینده به صورت یک کتاب با عنوان " نامه دوست" منتشر خواهد شد.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما