سه شنبه 12 اسفند 1399 - Tue 02 Mar 2021
  • علی‌ضیا: دیه‌ انسان پول یه نیسان گلابیه

  • نوسازی واحدهای روستایی

  • چرا انگلیسی‌ها عاشق جنگ هستند؟

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۳۹۹/۱۲/۱۲

  • قیمت ارز، دلار، یورو، سکه و طلا ۱۳۹۹/۱۲/۱۲

  • خیز بلند مجلس برای اصلاحات بزرگ اقتصادی در کشور

  • اما و اگرها بزرگترین انتخابات اقتصادی کشور

  • دستور مهم دولت بایدن برای ادامه راه ترامپ در فعالیتهای نظامی

  • پیشنهاد بایرن مونیخ به علی کریمی/ جادوگر ایران را ترک می‌کند؟

  • قیمت روز گوشی موبایل ۱۳۹۹/۱۲/۱۱

  • نامه تَکراری برای کسب اعتبار

  • اولین کسی که انحراف احمدی‌نژاد را پیش‌بینی کرد! +فیلم

  • کشته سازی؛ تکنیک تکراری و نخ‌نمای ضدانقلاب

  • سرلشکر سلامی: سپاه باید میدان فوران تفکر باشد

  • انتخاب «چریک پیر» در رأس ناسا نشانه چیست؟/ اصلاح‌طلبان چه برنامه‌ای برای جنگ با نظام دارند؟

  • تصاویر منتخب حیات وحش هفته

  • پایان کار پسرک قمارباز!

  • مرد همنشین این روزهای ضدانقلاب!

  • نتانیاهو: انفجار کشتی تحت مالکیت تل‌آویو کار ایران بود/ تهران بزرگترین دشمن اسرائیل است

  • قاضی، اسم افرادی که در حبس قرار دارند را دائم مرور و به آن‌ها توجه کند/ آراستگی و ادب شرط قضاوت عادلانه است

    • انتخابات ۱۴۰۰
    |ف |
    | | | |
    کد خبر: 221623
    تاریخ انتشار: 22/بهمن/1399 - 15:00

    خاطره شیخ حسین انصاریان از محل استقرار امام و شب ۲۲ بهمن

    در نیمه شب ۲۲ بهمن‌‏ماه بود که داماد امام، با اصرار دوستان، ایشان را از خواب بیدار کرده و پنجره اتاق را باز می‌‏گذارد که ایشان بشنوند، امام لحظاتی به صدای اعتراضات و شلیک گلوله‏‌ها گوش داده، سپس گفتند: پیروزی با ماست.

    خاطره شیخ حسین انصاریان از محل استقرار امام و شب ۲۲ بهمن

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت»به نقل از فارس، کتاب «زندگینامه و خاطرات استاد حسین انصاریان» در برگیرنده زندگینامه و خاطرات حجت‌الاسلام شیخ حسین انصاریان از خطبا و مبلغان برجسته شیعه و منبری‌های معروف تهران با نگارش مجید جدیدی چند روزی است منتشر شده است.


    این کتاب مقاطع مختلفی را بیان می‌کند، اما به مناسبت ۲۲ بهمن و سالروز پیروزی انقلاب بخشی که مربوط به حال و هوای روزهای بهمن ماه سال ۵۷ است برای مخاطبان انتخاب شده که در ادامه می‌خوانید.

    * کلام آیت‏ الله‏ صدر و شهید مطهری
    از اوج تظاهرات در شهرهای مختلف کشور مطلع شده بودیم و دوستان هم پس از آزادی من از زندان، به دیدنم می‌‏آمدند.

    در ماه شوال و پس از آزادی از زندان، برای رفع خستگی و از بین رفتن خاطرات تلخ زندان، تصمیم به مسافرت گرفتم و ابتدا به سمت شمال مایل شدم.

    یکی از دوستانم در شمال، گفت: مجلسی در نشتارود است که دلشان می‏خواهد یک چهره معروف منبر برود؛ البته آن‏ها هم بنده را خیلی نمی‏‌شناختند.
    گفتم: من حاضرم بیایم.

    او هم به رفقای خود خبر داد و جمعیت خوبی جمع شد. در آنجا منبری علیه شاه رفتم و هنوز در حال پایین آمدن از منبر بودم که شعار مرگ بر شاه در مسجد شروع شد. سریع ما را سوار ماشینی کردند و به قول خودشان فراری دادند تا دستگیر نشوم.

    آن شهر هم شلوغ شد و تظاهرات در آنجا و چند شهر دیگر هم که منبرهای سیاسی و اعتراضی داشتم، شدت گرفت.

    از آنجا هم خبردار شدم که دوباره دنبال ما می‏‌گردند. بدون لباس روحانی به مشهد رفتم. شبی که در مسجد گوهرشاد بودم، مرحوم آیت ‏الله‏ حاج آقا رضا صدر را دیدم که به من گفت: هرچه سخت‏‌گیری حکومت به مردم بیشتر شود و هرچه تظاهرات بیشتر شود و هرچه بگیرند و زندان کنند، کار به گره‌‏گشایی و پیروزی نزدیک می‏‌شود.

    شبی هم مرحوم شهید مطهری را دیدم، چون سابقاً ایشان را دیده بودم، گفت: لباست کجاست؟

    گفتم: من از زندان آزاد شدم، دوباره دنبالم می‌‏گردند؛ به همین خاطر بی ‏لباس به مشهد آمدم.

    ایشان گفت: کاری که نداری، بنشین با هم صحبت کنیم. می‌‏فرمودند: امام با این اطلاعیه‏‌های کوبنده که، قدرت تخریبشان هم زیاد است بالاخره حکومت را متلاشی می‏‌کند.
    الان امام در رنج و زحمت نیست. الان دارند بنای حکومت پهلوی را خراب می‏‌کنند. ولی تمام مشکلات و زحمات و سختی‌‏ها و رنج برای امام، زمانی است که بخواهد حکومت اسلامی را برپا کند. من مشکل امام را در این می‏‌دانم افرادی که کاملاً هم‏فکر امام باشند و بتوان آن‏ها را در تمام مدیریت‏‌های کشور گماشت وجود ندارد تا با آن‏ها حکومت اسلامی ساخته شود، خیلی طول می‏کشد تا نیروی بپاکننده حکومت اسلامی به اندازه لازم فراهم شود.

    هر روز به شدت و تعداد تظاهرات افزوده می‏‌شد. در مشهد هم تظاهرات بود و من هم بدون لباس در تظاهرات شرکت می‌‏کردم.

    از مشهد به تهران برگشتم، یقین داشتم که ما را نمی‏‌گیرند؛ چون دیگر گرفتن ما فایده‌‏ای نداشت. روزها در تظاهراتی که به صورت پراکنده صورت می‏‌گرفت، شرکت می‏‌کردیم تا شب اول محرم که بنا شد همه روی پشت بام‌‏ها برویم و الله ‏اکبر بگوییم.

    امام هم اعلامیه داده بودند، اعلامیه معروف «خون بر شمشیر پیروز است»، و مردم در محرم آن سال نسبت به حکومت، تحرکات زیادی داشتند و صدای الله ‏اکبر تمام تهران را معطر کرده بود.
    تعویض دولت‌‏ها برای جلوگیری از قیام
    در گیر و دار عمومی شدن تظاهرات و در فاصله‌‏های کوتاه، شاه دولت‌‏ها را عوض می‌‏کرد؛ هویدا را بر کنار کرد و دولت شریف امامی را سر کار آورد.
    هویدا پیرو بهائیت بود و از جانب اسرائیل و امریکا چهارده سال با وزرای بهائی‌‏اش بر تمام مقدرات مملکت حاکم بودند. وی در روزگار اوج قدرت، تاریخ هجری شمسی را به تاریخ شاهنشاهی تبدیل کرد و جشن‏‌هایی را برگزار نمود که از همه مفتضح‏‌تر و وقیح‌‏تر، جشن هنر شیراز بود.

    اما شریف امامی می‏‌گفت: من عالم‌‏زاده‌‏ام و با مراجع تقلید خیلی ارتباط دارم. امام هم با صدور اعلامیه‌‏های پی در پی و روشنگرانه، از اغفال و انحراف مردم جلوگیری می‌‏کردند.
    در زمان شریف امامی بود که حادثه جمعه خونین ۱۷ شهریور و حکومت نظامی در یازده شهر ایران برپا شد و کشتارهای خیابانی آغاز گردید.

    بالاخره شریف امامی عوض شد و آموزگار آمد که او هم با تظاهرات شدید مردم و خرابی اوضاع، برکنار و شاه به دستور امریکایی‌‏ها، سپهبد ازهاری را که نظامی بود با دولتی نظامی سر کار آورد.

    از این پس، کشتار در شهرها و خیابان‌‏ها بیشتر شد. حکومت برای جلب نظر امام دست به کارهای متعددی زد، اما ایشان هیچ‏گاه قبول نکرد. سینماها را تعطیل کردند، قدرت ساواک را کم کردند، اعلام کردند که کاباره‌‏ها را تعطیل می‏‌کنیم، تاریخ را به شمسی بر می‏‌گردانیم، ولی امام و مردم زیر بار برنامه‌‏های دولت نرفتند.

    حتی شاه یک توبه نامه نوشت و در تلویزیون هم خواند که امام اعلامیه داد: توبه گرگ مرگ است.

    حالا دیگر شاه و هم‏دستانش در موضع انفعال بودند.

    حوادث محرم ۵۶
    شب اول محرم سال ۱۳۵۶، همان طور که بیان شد ملت ابتکاری را به خرج دادند که روی پشت‏‌بام‌‏ها می‏‌رفتند و الله‌‏اکبر می‌‏گفتند. از تمام تهران از شمیران تا میدان شوش به صورت یک پارچه فریاد الله‌‏اکبر مردم بلند بود.

    حکومت از این حرکت عظیم و عمومی مرعوب شده بود، پس از آن، امام دستور اعتصاب و فرار سربازها را از پادگان‌‏ها دادند و بسیاری به این فرمان امام عمل کردند. ما هم در سخنرانی‏‌ها متن آن اعلامیه‏‌ها را می‌‏گفتیم و تشویق می‌‏کردیم که سربازها فرار و ادارات اعتصاب کنند.

    بازار تهران و شهرستان‏ها همه بسته بودند و مردم خیلی به هم رسیدگی می‏‌کردند؛ با کامیون، برنج و مرغ و تخم‏‌مرغ و مواد غذایی سر چهارراه‏‌ها می‌‏آوردند. قیمت جنس‏‌ها را به کمترین قیمت رسانده بودند، مثلاً جنس کیلویی ده تومان را به مردم کیلویی دو تومان می‏دادند.

    خود ما هم با تشکیل گروه و با جمع آوری پول از مردم، خیلی جنس می‌‏خریدیم و پایین‌‏تر از نصف قیمت بین مردم تقسیم می‏‌کردیم.

    از طرفی هم با همکاری چند تن از رفقا، اعلامیه‌‏های امام(ره) را تکثیر و در ساعات حکومت نظامی، نیمه‏‌های شب و با لباس مبدل، به ارتشی‏‌هایی که در خیابان به عنوان حکومت نظامی بودند، می‌‏دادیم.

    آن‏ها هم چندان سخت‌گیری نکرده و اعلامیه‌‏ها را گرفته و کاری هم نداشتند، برخی جاها که احتمال خطر داده می‌‏شد، اعلامیه‏‌ها را آهسته داخل کامیون‌‏های ارتشی ریخته و گروه‏‌های مأمور پخش اعلامیه فرار می‌‏کردند.

    در روز تاسوعایی که مصادف با روز حقوق بشر بود، مرحوم آقای طالقانی اعلامیه‏‌ای مهم و انقلابی برای تظاهرات عمومی صادر کردند که نسل سوم و چهارم، فقط گاهی به مناسبت ایام انقلاب، در تلویزیون فیلمش را می‌‏بینند، ولی ما شاهد عینی آن جریانات بودیم.

    در روز تاسوعا از میدان امام حسین تهران تا میدان آزادی تظاهرات برپا بود و آقای طالقانی و تمام علمای تهران از مشهور و غیر مشهور و خود ما که گروه روحانیت مبارز بودیم، پی در پی اعلامیه می‌‏دادیم.

    اطلاعیه‏‌هایی که از طرف جامعه روحانیت صادر شده بود، اکنون در اسناد انقلاب اسلامی چاپ شده است.

    برخی عکس‌‏های تظاهرات روز تاسوعا هم موجود است که بنده روی مینی‌‏بوس در جمع انقلابیون سخنرانی انجام دادم.

    دو جریان شیرین هم در ضمن این تظاهرات پیش آمد:

    یکی اینکه بخش عمده‌‏ای از نیروی هوایی با لباس مخصوص در تظاهرات شرکت کردند.
    دیگر اینکه فرماندهان گارد جاویدان شاهنشاهی برای تصمیم‌‏گیری درباره حمله به تظاهرکنندگان، روز عاشورا در سالنی جمع شده بودند که دو سرباز ـ که بعداً در کتاب‏‌های درسی اسم و عکس و وصیت‌‏نامه‏‌شان را گذاشتند ـ با اینکه برای گارد شاه تربیت‌شده بودند، آن فرماندهان را به رگبار مسلسل بستند و تعدادی از آن فرماندهان کشته شدند.

    خبر این حادثه در تظاهرات پخش شد و من هم آن خبر را از روی مینی‌‏بوس برای مردم اعلام کردم.

    تظاهرات گسترده تاسوعا و عاشورا در تمام رسانه‌‏های جهان پخش شد و حتی در پاریس هم به صورت فیلم ویدویی به امام(ره) ارائه گردید.

    تشدید مبارزات
    در پی حادثه خونین ۱۹ دی ۱۳۵۶ در ایام محرم و حمله به حوزه علمیه قم، خطبا و گویندگان مذهبی بهانه خوبی برای حمله به دستگاه پیدا کرده بودند. آن‏ها تا آخر ماه صفر ـ که ایام تبلیغی محسوب می‏شود ـ با توجه به فضای باز سیاسی که جرئت‌‏ها بیشتر شده بود، به طور مستقیم بر ضد شاه سخن می‌‏گفتند و شاه را آدمی بی‌‏دین و بی‏‌پروا معرفی کرده که هیچ ابایی از ریختن خون بی‏‌گناهان و حمله به حوزه امام صادق(ع) و کشتن فرزندان معنوی آن حضرت ندارد.

    پس از آن، حوادث خونین دیگری در گوشه و کنار مملکت رخ داد و این کشتارهای پی در پی در کنار مراسم اربعین آن‏ها که در همه شهرهای ایران و به طور هماهنگ برپا می‏‌شد، و منجر به تظاهرات خیابانی و شورش‌‏های گسترده می‏‌گردید، موجب گردش سریع‏‌تر چرخ انقلاب شد.

    جلسات روحانیت مبارز، که در یک محل و با شرکت حدود ۲۰ نفر برگزار می‏شد، با پیوستن عده بسیاری، به صورت مجالس منطقه‌‏ای درآمد و تقریباً در هریک از مناطق ۱۴ گانه آن روز تهران، جلسه‌‏ای از این دست برگزار می‌‏شد.

    اعلامیه‏‌های پرمحتوایی هم با امضای تمامی اعضا صادر می‌‏شد که به خوبی حرکت مردمی را هدایت و شدت می‏‌بخشید.

    ابتکار عمل در دست توده مردم
    دیگر کار آسان و بی‏‌خطر شده بود. عده‏‌ای به طور خودجوش در خیابان‏‌ها راه می‌‏افتادند و مردم دسته دسته به آن‏ها می‌‏پیوستند و ساعتی بعد، این حرکت به تظاهرات وسیعی تبدیل می‌‏شد. بدین ترتیب همیشه در چند جای تهران، سطح خیابان‌‏ها پر از جمعیت بود و رفته رفته آتش انقلاب، دامن شاه و دربار را در کام خود می‏‌کشید.

    من هم گاهی برای بررسی دقیق‌‏تر اوضاع، با لباس شخصی به میان مردم می‌‏آمدم و مرتبا اعلامیه‏‌های امام(ره) را با همکاری دوستان تکثیر و توزیع کرده و مردم را به شعارهای ضد شاه توصیه می‏‌کردیم.

    در آن روزها خانه خود را ترک کرده، در منزل پدرم به سر می‌‏بردم تا در امان بیشتری باشم.
    در آن گیر و دار، یک رادیو از مستشاران امریکایی به دست برادرم افتاده بود که آن را برایم آورد. رادیویی با ده موج، بزرگ و بسیار قوی بود. علاوه بر گرفتن تمام ایستگاه‌‏های رادیویی، امواج ارتباطی بی‏سیم‌‏های میان نیروهای شهربانی و نظامی و ساواک و حتی مقامات بالا را هم می‏‌گرفت. این رادیو مدام روشن بود و عده‏‌ای از انقلابیون به نوبت مشغول استراق سمع و ثبت پیام‌‏ها بودند.

    در پیام‌‏ها اسم شاه را به رمز، «خسرو» می‏‌گفتند و نیز به نیروی نظامی خبر می‌‏دادند که در فلان جا تظاهرات شده و به خسرو بد می‌‏گویند.

    بدین ترتیب برای ما روشن می‏شد که الان در کدام مناطق تهران تظاهرات برپاست که گاهی به همراه دوستان، به آن‏ها می‏‌پیوستیم.

    گاهی که در پیام‏‌ها دستور می‏‌رسید امشب به خانه فلانی بریزید و او را دستگیر کنید؛ ما بلافاصله تماس گرفته و آن شخص را فراری می‌‏دادیم.

    امام دستور داده بودند که سربازان، محل خدمت را ترک کرده، به شهرهای خود فرار کنند. دوستان ما در اواخر شب، دسته دسته اعلامیه‏‌ها را به خیابان‌‏ها می‌‏آوردند و موقع شروع حکومت نظامی که کامیون‏‌ها سربازان را می‌‏آوردند، با از جان‌‏گذشتگی جلو می‏رفته و اعلامیه‌‏ها را به دست سربازان می‏‌دادند، برخی شب‏‌ها هم خودم می‏‌رفتم با آن‏ها صحبت می‏‌کردم.

    بعضی از آن‏ها، اعلامیه‌‏ها را می‌‏گرفتند و ما آن‏ها را تشویق به فرار می‌‏کردیم و می‌‏گفتیم: اگر مشکل مالی هم دارید کمک می‏‌کنیم. با این ابتکار سربازان زیادی را فراری دادیم.

    دستور امام برای کمک رسانی به اعتصابیون
    از طرف روحانیت مبارز برای جمع کردن و پخش پول انتخاب شدم و بنا شد هرروحانی هم که مردم به او پول می‏‌دهند، آن را به بنده بدهد. آن زمان مبلغ زیادی جمع شد، امام هم اجازه داده بودند که از خمس و سهم امام و تبرعات، در این مسیر استفاده شود.

    مردم کیسه کیسه پول می‏‌آوردند و روی منبرها هم اعلام می‌‏کردند که تقسیم‏‌کننده پول به اعتصابیون، فلانی است.

    بنده هم به ‏خصوص به نماینده‏ای از اعتصابیون شرکت نفت تهران، پول داده و او بین همه تقسیم می‏‌کرد. به اعتصابیون دیگر و سربازان فراری هم کمک‌‏هایی می‌‏کردیم.

    بعد از انقلاب به قم خدمت امام(ره) رفتم و بابت این فعالیت‌‏ها به ایشان عرض کردم: بنده مقسم پول برای اعتصابیون بودم و انواع پول‌‏ها و حتی گاهی برای حل مشکل مؤمنینی که اعتصاب کرده بودند، خمس و سهم امام و زکات و تبرعات را تقسیم کرده‏‌ام.

    ایشان فرمودند: مشکلی نیست و همه را من قبول دارم. و با این کلام مرحوم امام(ره)، آرامش بیشتری پیدا کردم.

    فرار ازهاری
    در اربعین امام حسین(ره) و ۲۸ صفر همال سال، تظاهراتی شبیه به تاسوعا و عاشورا برگزار شد. از این به بعد، امام دو مسئله را مرتب اعلام کردند:

    یکی اینکه من شورای انقلاب را تشکیل داده‌‏ام که اسامی آن‏ها را بعداً می‌‏گویم.

    دیگر اینکه به تدریج اعلام کردند که من به همین زودی به میان ملت بازمی‏‌گردم.

    شب‏ها باز هم فریاد الله‏‌اکبر بر فراز بام‌‏های منازل ادامه داشت. ازهاری که نخست‏ وزیر نظامی شاه بود، اعلام کرد مردم شب‏ها روی پشت‏بام نوار می‏‌گذارند و صدای الله‏ اکبر پخش می‏‌کنند.
    بعد از سخنرانی او، مردم در تظاهرات‌‏ها می‏گفتند: ازهاری بیچاره، باز هم بگو نواره، الله ‏اکبر، الله ‏اکبر، و او را مسخره می‏‌کردند.

    بالاخره پایه‏‌های حکومت طاغوت با این شهادت‌‏ها، تظاهرات‏‌ها و سخنرانی‌‏ها بیش از پیش سست شد، تا جایی که نخست ‏وزیر وقت ازهاری هم مجبور به استعفا شده و فرار کرد. پس از آن، چهره‌‏های حکومت و پهلوی و دربار هم شروع به فرار از کشور کردند.

    حکومت بختیار و فرار شاه
    شاه برای اینکه شخص وجیهی را سر کار بیاورد و مقداری بار تظاهرات را کم و آتش انقلاب را سرد کند، شاپور بختیار را که قبلاً در جبهه ملی بود و وجهه مردمی‏‌تری داشت، به نخست ‏وزیری برگزید.

    به دلیل اینکه پایه‌‏های حکومت بر اثر تظاهرات و کشتارهای خیابانی سست شده بود، روزی که شاه بختیار را انتخاب کرد، بنا شد از مجلس رأی اعتماد بگیرد. وزرایی هم انتخاب کرد که اغلب زیر بار وزارت نمی‏‌رفتند.

    مجلس برای گمراه کردن اذهان مردم علیه حکومت موضع‏‌گیری کرد و هر روز علیه حکومت در مجلس سخنرانی می‏شد، ولی امام همیشه اعلامیه می‏دادند که گول این حرف‌‏ها را نخورید و شاپور بختیار هم قانونی نیست، چون شاه قانونی نیست، چون پدر شاه را انگلیسی‌‏ها سر کار آورده‌‏اند و ملت در این انتخاب رأی ندادند.

    بالاخره شاپور بختیار به مجلس معرفی شد و شاه هم از کاخ نیاوران به فرودگاه مهرآباد رفت و به خارج کشور فرار کرد.

    این رفتن شاه با رفتن او در زمان ۲۸ مرداد سال ۳۲ تفاوت داشت؛ چرا که تمام کشور از دانشگاه، دبیرستان، دبستان، زن بی‏ حجاب و با حجاب، پیر و جوان، هر روز در تظاهرات شرکت داشتند و شعار مرگ بر شاه، شعاری ملی، همگانی و اسلامی شده بود.

    تنها خواسته مردم، تحقق شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بود.

    امریکا هم از شاه پشتیبانی نکرد؛ چرا که دیگر شاه به مهره‏‌ای سوخته تبدیل شده بود و ارزشی نداشت.

    شاه به فرودگاه آمد و طاغوتی‏‌ها روی پایش افتادند و دستش را بوسیدند. خودش به گریه افتاد و گفت: من هستم تا شاپور بختیار رأی اعتماد بگیرد.

    وقتی به دستور امریکا، به بختیار رأی اعتماد دادند، شاه سوار هواپیما شد و رفت. یک ساعت بعد هم مردم به خیابان‌‏ها ریختند و مجسمه‌‏هایش را پایین کشیدند و عکسش را آتش زدند و زیر پایشان قرار دادند.

    بین انقلابیون و شاپور بختیار درگیری شدید بود و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که بختیار باید به پاریس برود و کارها را به امام تحویل بدهد و دیگر کشتاری نباشد، اما متأسفانه بختیار این تصمیم را نپذیرفت و تا پیروزی انقلاب در ایران ماند، از طرفی هم امام طبق وعده‌‏هایی که می‌‏دادند، آماده برگشتن بودند.

    روزی که امام(ره) اعلام کردند می‏‌خواهند به ایران بیایند، تمام فرودگاه‏‌های کشور را به دستور بختیار بستند مطابق بعضی از اسنادی که بعداً به دست انقلابیون آمد آن‏ها می‌‏خواستند نگذارند امام(ره) بیاید، و یا اینکه هواپیمایش را منفجر کنند.

    اما امام(ره) بدون ترس و وحشت به مردم اعلام کردند که من قطعاً می‌‏آیم، چه پیروز بشویم و چه در راه خدا شهید شوم.

    تظاهرات شدیدتر شد و روحانیت مبارز در دانشگاه تهران تحصن کردند، که من هم جزو متحصنین بودم.

    خیابان‌‏ها شلوغ بود و شب‏ها صدای الله ‏اکبر می‌‏آمد. باز هم تیراندازی ادامه داشت و مردم را می‏‌کشتند.

    بازگشت امام به ایران
    با رفت و آمدهای زیاد، بنا شد که فرودگاه‌‏ها را باز کنند و امام(ره) بیایند.

    بالاخره آن روز ماندگار در تاریخ ایران فرا رسید و در ۱۲ بهمن فرودگاه‏‌ها باز شد و امام(ره) با هواپیما از پاریس برگشتند.

    جمعیت میلیونی برای استقبال امام آمده بودند.

    روحانیت مبارز، تصمیمشان بر این شد که محل اقامت امام را مدرسه رفاه قرار دهند. ما هم با توجه به اینکه جز اعضای مدرسه رفاه و جزو اولین روحانی‌‏های هسته مرکزی روحانیت مبارز بودم، برای اقامتگاه امام(ره) ـ که چه کسانی حق دارند بروند و امام را ببیند ـ کارت صادر کردیم.

    بنا بود که برای استقبال به فرودگاه برویم. به نظرم آمد به بهشت زهرا بروم تا نزدیک به محل سخنرانی امام(ره) باشم و بتوانم امام(ره) را ببینم. تمام مسیر از میدان آزادی تا بهشت زهرا و خود محیط بهشت زهرا، زنجیروار مملو از جمعیت بود.

    به دلیل ازدحام جمعیت، آن‏طور که باید از صحنه‏‌ها تصویربرداری کنند، میسر نشد، به هم ریختن جمعیت و محاصره ماشین امام(ره)، برنامه‌‏ها را به هم ریخته بود. بنا بود ورود امام از تلویزیون پخش شود که تنها پنج دقیقه‌‏اش پخش شد، ولی دولت بختیار از ادامه آن جلوگیری کرد که بعضی مردم تلویزیون‏‌ها را شکستند.

    نیروی هوایی هم شلوغ شده بود؛ چون تا تصویر امام(ره) پخش شده بود، همه همافرها صلوات فرستاده بودند، آنجا هم بین طاغوتی‌‏ها و بین همافرهای جوان مسلمان درگیری ایجاد شد.

    بالاخره امام(ره) به تهران و بهشت زهرا آمدند. من هم نزدیک قطعه ۱۷ و روبه‏ روی صندلی امام نشسته بودم. بار اول هلی‏کوپتر از کثرت جمعیت نتوانست بنشیند، اما بار دوم که دیگر زمینه فراهم شد، امام آمد و آن سخنرانی بسیار مهم را ایراد کرد و از آنجا برای دیدن مجروحینی که در خیابان‏‌ها تیر خورده بودند به بیمارستان هزار تخت‏‌خوابی رفتند.

    امام بعد از بهشت زهرا به منزل پسر برادرشان، آقای پسندیده رفتند، بعد هم به مدرسه رفاه آمدند که محل استراحتشان را در مدرسه رفاه و محل ملاقات را مدرسه علوی در خیابان ایران قرار دادند، منزل ما هم همان‏جا بود.

    ایشان در این مدت ده روز، یا برای مردم سخنرانی می‌‏کردند، و دسته ‏دسته مرد و زن به ملاقاتشان می‏‌آمدند.

    این برنامه ادامه داشت تا روز ۱۹ بهمن که همافران ارتش، دسته جمعی برای دیدن ایشان آمدند که عکس آن دیدار با امام(ره) هم چاپ شد، و خیلی در مردم اثر گذاشت.
    شب ۲۰ بهمن که حکومت نظامی سختی اعلام شد و زمان رفت و آمد مردم را تنها دو ساعت در شبانه ‏روز قرار داده بودند، امام اعلامیه دادند و حکومت نظامی را حرام اعلام کردند و به مردم گفتند که در خیابان‌‏ها بمانید و نترسید، پیروزی با ماست، از خانه‏‌ها بیرون بیایید.

    * پیروزی انقلاب و حوادث پس از آن
    در آستانه پیروزی انقلاب، از۲۰ تا ۲۲ بهمن، شب‏‌ها لحظه‌‏ای صدای شلیک گلوله قطع نمی‌‏شد. در اطراف محل استقرار امام هم به طرز وحشتناکی صدای رگبار مسلسل به گوش می‌‏رسید که افراد زیادی به خصوص در روز ۲۱ بهمن به شهادت رسیدند. در نیمه شب ۲۲ بهمن‌‏ماه بود که آقای اشراقی، داماد امام، با اصرار دوستان، ایشان را از خواب بیدار کرده و پنجره اتاق را باز می‌‏گذارد که ایشان بشنوند بیرون چه خبر است!

    امام لحظاتی به صدای اعتراضات و شلیک گلوله‏‌ها گوش فرا داده، سپس با آرامش کامل گفتند: پیروزی با ماست. آن‏گاه خودشان پنجره را می‏‌بندند و می‏‌خوابند.

    در شب بیست و دوم بهمن، حدود ساعت نه یا ده شب، چند کلانتری و پادگان به تصرف مردم در آمد. خبر این واقعه، به وسیله موتور سوارها به ‌سرعت در سطح شهر پخش شد که باعث شد شجاعت مردم دو چندان و حملات به حکومت و نظامیان شدیدتر شود. از آن ‏طرف، سربازان و ارتشیان روحیه خود را باخته و به‌سرعت مرعوب و مغلوب ملت انقلابی شدند. این درگیری‌‏ها تا صبح ادامه داشت و نیروی هوایی هم با کمک نیروهای انقلاب، به دست مردم افتاد. صبح روز ۲۲ بهمن ‏ماه بود که ستاد ارتش بی طرفی خود را اعلام کرد و گفت: ما تابع مردم هستیم. فرماندهی ارتش هم دستور داد همه نیروها و تانک‏‌ها برگردند.

    تقریباً غروب ۲۲ بهمن ‏ماه، امام اطلاعیه پیروزی را صادر کردند و گوینده رادیو، مردم را به شنیدن اطلاعیه‌‏ای مهم دعوت کرد. ابتدا و قبل از قرائت اطلاعیه امام سرود «خمینی ای امام» پخش شد. بدین ترتیب کشتی پرتلاطم انقلاب اسلامی ایران، با نصرت الهی و جانفشانی مردم و رهبری امام به ساحل نجات رسید.

    مقدمات کار دولت جدید هم از قبل تعیین شده بود و از روز ۲۳ بهمن‏ ماه، وزرا به وزارتخانه‌‏های مربوطه رفته و دولت انقلاب شروع به کار کرد، ادارات و بازار باز شد و زندگی جدید در دوره‏ای نوین آغاز گردید.

    اسلحه‌‏های زیادی در روزهای آخر انقلاب به دست مردم افتاده بود، که اعلام شد مردم تمام اسلحه‌‏ها را تحویل دهند. این مهم نیز از طریق مساجد انجام پذیرفت؛ کارت‏‌هایی چاپ گردید و مسئولیت جمع‏ آوری اسلحه‏‌ها به افراد واگذار شد. تعدادی از کارت‌‏ها هم دست من بود که به مساجد هر محله می‏رفتم و مسئولیت جمع‏ آوری اسلحه آن محله را به امام جماعت مسجد واگذار می‏‌کردم و کارت مخصوص را به او می‏‌دادم. خودم از مساجد مختلف، چند کامیون اسلحه جمع ‏آوری کرده تحویل نیروهای دولت جدید و انقلابی دادم.

    مردم اسلحه‌‏ها را تحویل دادند؛ ولی آن‏ها که ریگی به کفش داشتند و راهشان راه نفاق و کفر و ضدیت با اسام بود اسلحه‏‌ها را تحویل نداده، چندی بعد و با کمال تأسف، آن‏ها را بر ضد خود مردم به کار بردند و بسیاری از مردم مسلمان کوچه و بازار و شخصیت‌‏های سیاسی مملکت را ترور کردند.

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما