سه شنبه 19 اسفند 1399 - Tue 09 Mar 2021
  • سیره امام‌کاظم(ع) در عمل و گفتار مبارزه با ظلم بود/تلاش امام(ع) برای زنده نگه داشتن قیام عاشورا

  • تیغ تحریم در حال کُند شدن است و FATF می‌تواند مجددا این تیغ را تیز کند

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۳۹۹/۱۲/۱۹

  • صدرنشین آسیب‌های اجتماعی در کشور

  • دولت روحانی ناتوان از تنظیم بازار نوروز/ گران‌ترین شب عید تاریخ هدیه آخر روحانی به ملت ایران +نمودار

  • سعید محمد کیست ؟

  • ناصر قوامی: سرسپرده بهزاد نبوی در ناسا نیستیم/ چرا اصلاحات همیشه الگوی رفتار غیرقانونی در کشور است؟

  • از دیدار پاپ با آیت الله سیستانی تا پاسخ پوتین به پیام آیت الله خامنه‌ای/ معادلات جدید شیعه و دنیای مسیحیت چگونه رقم خورد؟!

  • دلال آمریکا در ایران چه می‌خواهد؟ / هواپیماهای زمین‌گیرشده برجام را به وزیر خارجه ایرلند نشان بدهید!

  • جرمش از امروز زیاد است

  • باران بمب‌ها و موشک‌های آمریکایی

  • کرونا خطرناک‌تره یا عربستان سعودی؟

  • FATF تیغ تحریم را تیزتر کند

  • واکنش اینستاگرامی مغانلو

  • عروس ملکه قصد خودکشی داشت!

  • اما و اگرهای کرونایی سفرهای نوروزی

  • آغاز فعالیت‌های انتخاباتی سران فتنه/ دست رد آیت الله سیستانی به سینه مفسد گردن کلفت اقتصادی

  • از سگ بازی تا «سگ فروشی»/ شغل جدید سلبریتی‌ها در فضای مجازی +تصاویر

  • استین بالا زدن مجلس برای لایحه رتبه‌بندی معلمان

  • قیمت ارز، دلار، یورو، طلا و سکه ۱۳۹۹/۱۲/۱۸

    • انتخابات ۱۴۰۰
    |ف |
    | | | |
    کد خبر: 219395
    تاریخ انتشار: 13/بهمن/1399 - 00:03

    خاطرات خودنوشت سردار دل‌ها؛ وقتی که خمینی گواهی‌نامه «حاج‌قاسم» را امضا کرد

    سه روز از شدت درد نمی‌توانستم تکان بخورم؛ اما انرژی جدیدی در خود احساس می‌کردم. ترس از کتک‌خوردن و شکنجه فروریخته بود. فکر می‌کردم هرچه باید بشود، شد! انگار این حادثه به‌نحوی در من اثر کرد که با هر ضربه و لگدی کلمهٔ «خمینی» در عمق وجود من حک می‌شد.

    خاطرات خودنوشت سردار دل‌ها؛ وقتی که خمینی گواهی‌نامه «حاج‌قاسم» را امضا کرد

    به گزارش پایگاه خبری «حامیان ولایت» به گزارش خبرگزاری فارس از کرمان، اواخر سال ۵۶ برای گرفتن گواهی‌نامهٔ رانندگی به مرکز راهنمایی ‌و رانندگی کرمان مراجعه کردم. افسری بود به‌نام آذری‌نسب، گفت: «بیا تو. اتفاقاً گواهی‌نامه‌ات را خمینی امضا کرده، آماده است تحویل بگیری.» من از طعنهٔ او خیلی متوجه چیزی نشدم. مرا به داخل اطاقی هدایت کردند. دو نفر درجه‌دارِ دیگر هم وارد شدند و شروع به دادنِ فحش‌های رکیک کردند.

    من در محاصرهٔ آن‌ها قرار داشتم و هیچ راه گریزی نبود. با سیلی و لگد و ناسزای غیرقابل ‌بیان می‌گفتند: «تو شب‌ها می‌روی دیوارنویسی می‌کنی؟!» آن‌قدر مرا زدند که بی‌حال روی زمین افتادم. از بینی و صورتم خون جاری بود. یکی از آن‌ها با پوتین روی شکمم ایستاد و آن‌چنان ضربه‌ای به شکمم زد که احساس کردم همهٔ اَحشای درونم نابود شد. به‌رغم ورزشکاربودن و تمرینات سختی که در ورزشِ کاراته و زورخانه می‌کردم، توانم تمام [شد] و بیهوش شدم.

    وقتی به هوش آمدم، درب اطاق بسته بود و من محبوس در آن بودم. چون محلّ [ادارهٔ] آگاهی و راهنمایی‌رانندگی در یک مکان و در مقابل هتلی بود که در آن، سابق کار می‌کردم، آن‌ها مرا به‌نام شاگرد حاج‌محمد می‌شناختند. یکی از درجه‌دارها به حاج‌محمد و حاجی‌کارنما که لوازم‌یدکی‌فروشی داشت، خبر داد.

    از داخل اطاق صدای حاج‌محمد و حاجی‌کارنما را می‌شنیدم که به افسرِ آگاهی می‌گفتند: «این یک کارگر ساده و بدبخت است. اصلاً این چیزها را نمی‌داند!» و چند توهین هم به من کردند: «فرض کنید غلط کرده باشد و از روی نفهمی است!» با هر ترفندی بود، بعدِ نصف روز، قبل از اینکه مرا تحویل ساواک بدهند، از آگاهی خارج کردند.

    با بدنی کاملاً له‌شده دست‌هایم را گرفتند تا توانستم از خیابان عبور کنم. مرا به هتل نزد حاج‌محمد بردند. شربت آوردند. کمی حالم بهتر شد. حاج‌محمد مرا بوسید. مرا با کلمهٔ «پسرم» صدا کرد. خیلی درِگوشی به من گفت: «اگر بار دیگر گیرِ این‌ها بیفتی، به تو رحم نخواهند کرد.»

    سه روز از شدّت درد نمی‌توانستم تکان بخورم؛ اما انرژی جدیدی در خود احساس می‌کردم. ترس از کتک‌خوردن و شکنجه فروریخته بود. فکر می‌کردم هرچه باید بشود، شد! انگار این حادثه به‌نحوی در من اثر کرد که با هر ضربه و لگدی کلمهٔ «خمینی» در عمق وجود من حک می‌شد.

    برشی از کتاب "از چیزی نمی‌ترسیدم" خاطرات خودنوشت سردار دل‌ها

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما