سه شنبه 07 بهمن 1399 - Tue 26 Jan 2021
  • لشکر سلبریتی‌ها در خدمت بزرگ‌ترین شریک ترامپ در غرب آسیا/ شرکت اماراتی «داماک» در ایران به دنبال چیست؟ + عکس

  • تسلیت به خانواده محترم محمد حسینی

  • فایزر صدای رژیم صهیونیستی را هم درآورد

  • تزریق واکسن ایرانی کرونا تا بهار آینده

  • با جدید ترین خرید فکری در استقلال آشنا شوید/لژیونر نیم ملی در چند قدمی ابی پوش شدن

  • ترکیب پرسپولیس اعلام شد/ سیدجلال غایب قطعی بازی با آلومینیوم

  • سفارت رژیم صهیونستی در امارات رسما گشایش یافت

  • منتظر دریافت اطلاعات بیشتری از سوی دولت اندونزی درباره نفتکش ایرانی هستیم/ آغوش باز ایران در صورت تغییر نگرش در رفتار و گفتار عربستان

  • فیلم/رئیسی: تریبون محل ایجاد نگرانی درنیست

  • فیلم/ سخنرانی حاج قاسم زیر شلیک توپ

  • دلیل اصرار خاتمی برای حضور در انتخابات 1400

  • آلومینیوم - پرسپولیس/ خیز سرخ‌پوشان از مرکزی به صدر

  • نرخ دلار ۱۵ هزار تومان می شود؟/ استقلال بانک مرکزی از نرخ ارز تا تورم!

  • کاندیدای ریاست جمهوری نمی‌شوم، چون نمی‌خواهم باعث اختلاف در کشور شوم

  • دختر صدام مانند پدرش قاتل است

  • خودرو پلاک سپاه در کالیفرنیا! +عکس

  • چه شد که از بروجردی به عنابستانی رسیدیم؟

  • اولین واکنش توییتری عنابستانی

  • این بودجه آخرین قمار روحانی است

  • تصاویر منتخب حیات وحش هفته

    • انتخابات ۱۴۰۰
    |ف |
    | | | |
    کد خبر: 205012
    تاریخ انتشار: 20/آبان/1399 - 13:01

    ماجرای درخواست یک شهید از حضرت زهرا(س)

    شهید بهتاج شهبازی جوان اردبیلی بود که از از حضرت خواسته بود تا دل پدر و مادرش را برای رفتن او به جبهه نرم کند.

    ماجرای درخواست یک شهید از حضرت زهرا(س)

    به نقل از دفاع پرس، محبوب شهبازی از مدیران بنیاد شهید و امور ایثارگران در خاطره‌ای از دوران دفاع مقدس گفته است: ۱۴ - ۱۳ ساله بودم با شهادت چند نفر از هم بازی هایم جنگ برایم ملموس شد سال های ۶۵ - ۶۴ اوج جنگ بود و من در پایگاه بسیج محله مان فعال بودم هر روز که از جنگ می گذشت با حضور هم محلی ها، دوستان، اقوام و همسایگان در جبهه، جنگ برایم ملموس تر می‌شد.

    به گمانم اردبیل بیشترین شهید نوجوان را در دفاع مقدس تقدیم کرده و سمبل آنها هم شهید مرحمت بالازاده است (نقل شده بود در سفر ریاست جمهوری وقت به اردبیل این شهید به حضرت آقا گفته اند که اگر اجازه حضور به نوجوانان در جبهه را نمی دهند بهتر است روضه ی حضرت قاسم (ع) را هم بر منابر نخوانند؛ این عبارت در شهر ما که ایام محرم در آن خاص و ویژه است، موجی ایجاد کرده بود.)

    بهتاج پسرعمویم پنج سال از من بزرگ تر بود. او الگوی من در زندگی بود. بهتاج دوره دبیرستان بود و من دوره راهنمایی؛ حس برادری به او داشتم و بهتاج هم توجه زیادی به من می کرد و به درس‌هایم می رسید. علقه خاصی بین ما ایجاد شده بود. اما دیری نپایید و بهتاج سال ۶۴ در عملیات والفجر ۸ شهید شد. هنگامی که شهید شد دوم دبیرستان بود و من دوم راهنمایی بودم. خیلی عجیب بود، تلاش و تقلاهایش، برای رفتن به جبهه؛ البته با مقاومت خانواده اش روبه رو می شد. محور مخالفت سن کمش بود و والا بزرگ ترها از خانواده چند بار اعزام به جبهه داشتند. یادم می آید که آن زمان می‌گفتند عراقی‌ها درشت اندامند و ترسناک و با این حرفها قصد داشتند منصرفش کنند. اما او می‌گفت من فوتبال هم که بازی می‌کنم ریز نقشم؛ بزرگ ترها را به راحتی دریبل و حتی لایی می‌زنم، جنگیدن اصلا به درشتی نیست.

    به خاطر دارم که همان زمان یک بار به اتفاق خانواده رفتند مشهد. زن عمویم دعا کرده بود که: «خدایا! این فکری که به ذهن بهتاج را افتاده از سرش بیرون کن، چون او خیلی کوچک است.» موقع برگشت پرسیدند که: «بهتاج شما چه دعایی کردی؟» گفت:

    «دعا کردم به واسطه حضرت، خدا دل پدر و مادرم را نرم کند و برای رفتنم به جبهه موافقت کنند». یک بار اوایل سال ۶۳ مخفیانه اعزام شده بود. آن موقع به اتفاق پدرم تا تبریز به دنبالش رفتیم. پدرم به دو شرط توانست بهتاج را راضی به برگشت کند، خودش به جای او اعزام شود تا جبهه خالی از خانواده ما نماند. دوم اینکه وقتی بهتاج بزرگ تر شد اجازه دهند به جبهه برود.

    بالاخره سال ۶۴ بهتاج موفق شد رضایت همه را بگیرد و به منطقه اعزام شود و در ۲۴ بهمن در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید. شهادت بهتاج خیلی روی من اثر گذاشت و سراپای وجودم را درگیر جبهه و جنگ کرد. بلافاصله بعد از شهادتش، خیلی از هم محلی هایمان نیز شهید شدند.

    بعد از آن روزی نبود که درگیر مسائل جبهه و جنگ نشویم. مادرم با زنان همسایه در مسجد محل برای پشتیبانی و جمع آوری کمک ها؛ بابا در جبهه، من هم در پایگاه محل مشغول بودیم. یادم است یکی از اقواممان در جبهه گلوله خورده بود. بیش از ۱۰ تا گلوله خورده بود؛ به رگبار بسته بودندش. چهار پنج تا گلوله فقط خورده بود بالای گردنش؛ ایشان هنوز هم در قید حیات است جانباز جبرئیل حمزه زاده. صورتش مچاله شده بود. همه ناراحت و غیرتی می‌شدیم که نامردها چکار کرده اند! باید برویم انتقامشان را بگیریم.

    نظرات بینندگان
    نظرات شما