دوشنبه 11 اسفند 1399 - Mon 01 Mar 2021
  • پیشنهاد بایرن مونیخ به علی کریمی/ جادوگر ایران را ترک می‌کند؟

  • قیمت روز گوشی موبایل ۱۳۹۹/۱۲/۱۱

  • نامه تَکراری برای کسب اعتبار

  • اولین کسی که انحراف احمدی‌نژاد را پیش‌بینی کرد! +فیلم

  • کشته سازی؛ تکنیک تکراری و نخ‌نمای ضدانقلاب

  • سرلشکر سلامی: سپاه باید میدان فوران تفکر باشد

  • انتخاب «چریک پیر» در رأس ناسا نشانه چیست؟/ اصلاح‌طلبان چه برنامه‌ای برای جنگ با نظام دارند؟

  • تصاویر منتخب حیات وحش هفته

  • پایان کار پسرک قمارباز!

  • مرد همنشین این روزهای ضدانقلاب!

  • نتانیاهو: انفجار کشتی تحت مالکیت تل‌آویو کار ایران بود/ تهران بزرگترین دشمن اسرائیل است

  • قاضی، اسم افرادی که در حبس قرار دارند را دائم مرور و به آن‌ها توجه کند/ آراستگی و ادب شرط قضاوت عادلانه است

  • مجمع دربارهFATF تسلیم فشارها می‌شود؟

  • زمان پخش فصل دوم سریال گاندو

  • آمریکا از چاله کرونا به چاه می‌افتد؟

  • مگه فقط ایران کشور بدبختی هنرمندها نبود؟

  • حمله به گالن های آب!

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۳۹۹/۱۲/۱۱

  • قیمت ارز، دلار، یورو، سکه و طلا ۱۳۹۹/۱۲/۱۱

  • کرونا، جاسوس‌بازی، نوستالژی و خنده/ نوروز «سیما» چگونه می‌گذرد؟

    • انتخابات ۱۴۰۰
    |ف |
    | | | |
    کد خبر: 195327
    تاریخ انتشار: 06/شهريور/1399 - 18:48

    بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند!

    پسرک 13 ساله با صورت پر اشک، از حلقه محافظان بیرون آمده و خودش را به آقا می‌رساند. آقا دستش را دراز کرده و با صدای بلند می‌گوید سلام بابا جان! خوش آمدی.

    بگویید دیگر روضه حضرت قاسم نخوانند!

    محمد ایمانی، فعال رسانه‌ای در کانال تلگرامی خود نوشت:  سال 1362 زمانی که رییس جمهور از ساختمان ریاست جمهوری در خیابان پاستور خارج می‌شد، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می‌شد. چند محافظ‌ دور کسی حلقه زده بودند و چیزهایی می‌گفتند. او فریاد می‌زد آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم...
    آقای خامنه ای پرسید چی شده؟ کیه این بنده خدا؟ یکی از محافظان گفت: حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل اومده و با شما کار واجب داره, بچه‌ها میگن با عز و التماس خودشو رسونده تا اینجا، گفته می‌خوام با آقای خامنه‌ای حرف هم بزنم.
    پسرک 13 ساله با صورت پر اشک، از حلقه محافظان بیرون آمده و خودش را به آقا می‌رساند. آقا دستش را دراز کرده و با صدای بلند می‌گوید سلام بابا جان! خوش آمدی. حالت چطوره؟ سرتیم محافظان می‌گوید: این هم آقای خامنه‌ای! بگو دیگر حرفت را. ناگهان آقا با زبان آذری می‌پرسد: اسمت چیه پسرم؟
    پسر نوجوان با شنیدن زبان مادری جان گرفته و با هیجان به ترکی می‌گوید: آقاجان من مرحمت بالازاده هستم از اردبیل، تنها اومدم تهران که شما را ببینم. آقا دست روی شانه او گذاشته و می‌گوید: ‌افتخار دادی پسرم صفا آوردی چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟
    -انگوت کندی آقا جان! آقا جان! من از اردبیل آمدم تا اینجا که خواهشی از شما بکنم.
    +بگو پسرم. چه خواهشی؟
    -آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!
    +چرا پسرم؟
    نوجوان دوباره بغضش می ترکد: آقا جان!حضرت قاسم 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود میدان و بجنگد، من هم 13 ساله‌ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم. می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر به جنگ رفتن 13 ساله‌ها بد است، چرا این همه روضه حضرت قاسم (ع) می‌خوانند؟
    +پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است.
    نوجوان هیچ نمی‌گوید، فقط هق هق گریه می‌کند .
    +آقای...! یک زحمتی بکش با امام جمعه تبریز تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ماست, هر کاری دارد راه بیاندازید و هرکجا خواست ببریدش. ماشین بگیرید تا برگردد.
    آقا خم می شود صورت او را می بوسد و می گوید «ما را دعا کن, پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن, سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» . ...نوجوان 13 ساله، روز21 اسفند 1363  در عملیات بدر به فاصله اندکی از شهادت مرادش شهید مهدی باکری به شهادت رسید و میهمان حضرت قاسم (ع) شد
     

    منبع : مشرق

    نظرات بینندگان
    نظرات شما