دوشنبه 11 اسفند 1399 - Mon 01 Mar 2021
  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۳۹۹/۱۲/۱۱

  • قیمت ارز، دلار، یورو، سکه و طلا ۱۳۹۹/۱۲/۱۱

  • کرونا، جاسوس‌بازی، نوستالژی و خنده/ نوروز «سیما» چگونه می‌گذرد؟

  • شهید مدافع حرم «بی‌ام‌و» سوار کیست؟

  • ژست‌های تئوریسینی آقای مخالف مسکن مهر/ «عباس آخوندی» کاندیدا می‌شود یا محاکمه؟

  • قیمت روز گوشی موبایل ۱۳۹۹/۱۲/۱۰

  • غرب آسیا برای آمریکا در امان نخواهد بود

  • صادقی پس از بستری بخاطر کرونا

  • آمار مبتلایان به کرونا

  • فرار اصلاحات از وضع موجود/ مشکل خاتمی با نامه‌نگاری حل می‌شود یا جبران خطای سال ۸۸؟!

  • شناسایی و شکار شبانه در دریای عمان

  • حیف شد سفیر انگلیس نیست

  • پایان دوران پوتین - مدودوف در فوتبال با یک رئیس جدید/ انتخابات داغ فدراسیون برای ۱+۳+۷ کرسی

  • روسای جمهور آمریکا به شمال آفریقا حمله کردند؟

  • خنثی سازی بمب با لباس پلوخوری!

  • تصمیم قشنگ رئیسی درباره زنان زندانی

  • مهاجم جدید استقلال را بشناسید

  • اعترافات بی‌سابقه روحانی و واعظی در یک هفته/ بی‌دقتی یا وجود یک ماجرا؟ +جزئیات

  • مدافع حرمی که پیش مادرش بدقول نشد

  • قیمت روز خودرو‌های داخلی ۱۳۹۹/۱۲/۱۰

    • ویژه نامه
      انتخابات ۱۴۰۰
    |ف |
    | | | |
    کد خبر: 189989
    تاریخ انتشار: 24/تير/1399 - 13:30

    برداشتن استخوان «حججی» دور از چشم داعشی

    رفتم کنار کاور. به حاج سعید گفتم به مامور هلال احمر بگوید نور دوربینش را بیندازد روی پوتین.خاک کف پوتین را تکاندم تا شماره ی آن را بفهمم و بعدا از اطرافیانش شماره ی کفشش را جویا شدم. شماره ۴۲ بود.

    برداشتن استخوان «حججی» دور از چشم داعشی

    آنچه در ادامه می خوانید، برشی از روایت شناسایی پیکر شهید حججی است که در کتاب یربلند به قلم محمدعلی جعفری منعکس شده است.

    حاج سعید از آن داعشی پرسید می توانیم قسمتی از پیکر را ببریم برای شناسایی دقیق تر؟

    صدایش بلند شد:«قطعه اصلا»

    رفتم کنار کاور. به حاج سعید گفتم به مامور هلال احمر بگوید نور دوربینش را بیندازد روی پوتین.خاک کف پوتین را تکاندم تا شماره ی آن را بفهمم و بعدا از اطرافیانش شماره ی کفشش را جویا شدم. پوتینش شماره ۴۲ بود. مامور هلال اهمر لحظه به لحظه تصویر می گرفت.کار دیگری از دستم بر نمی آمد.

    متوسل شدم به حضرت زهرا علیها السلام: در دفاع مقدس از عنایات شما خیلی بهره بردم؛الان چشم امیدم به شماست.

    چشمم افتاد به یک تکه استخوان. فکری توی مغزم جرقه زد که آن را بردارم. دلهره افتاد به جانم که جلوی این داعشی و لنز دوربین مامور هلال احمر شدنی نیست. مطمئن بودم از گوشه و کنار زیر ذره بین نیروهای تامینشان هستیم و ما را رصد می کنند. دلم را زدم به دریا که این الهام حتما از طرف حضرت زهراست. حاج سعید را کشیدم کنار که این داعشی را به حرف بگیر.

    پرسید: چرا؟

    یواش گفتم: می خوام یه تیکه استخون بردارم.

    جا خورد. زود خونسردی اش را حفظ کرد و پرسید می شود؟

    گفتم: ان شاءالله که می شه!

    آن سه نفر سمت چپم ایستاده بودند؛ اول حاج سعید،به فاصله ی یک متری اش نماینده ی داعش و پشت سرش مامور هلال احمر. کل هیکلم را خم کردم روی کاور. حاج سعید هم زرنگی به خرج داد و بین من و نماینده داعش حایل شد.

    مسلسل وار حرف می زد و لحنش بوی خشونت نمی گرفت. با دست چپم شروع کردم به جست و جو. در کسری از ثانیه با دست راست