شنبه 21 فروردين 1400 - Sat 10 Apr 2021
  • این نشانه‌ای از اقتدار ماست

  • ۵ کاندیدای جدی اصولگرایان در انتخابات ۱۴۰۰

  • ایران سال گذشته ۳ میلیارد دلار بنزین صادر کرد/ افت ۲۳ درصدی ارزش صادرات کالاهای پتروشیمی

  • کرونا جان 193 بیمار دیگر را گرفت/ 386 شهر در وضعیت قرمز و نارنجی

  • مشکل پرسپولیس برای سفر به هند حل شد/ سرخ‌پوشان عصر امروز به گوا می روند

  • دهن کجی BBC به مخاطبان/ همسر ملکه انگلیس ادعاها را زیر سوال برد+ فیلم

  • 55 چهره‌ای کارزار ریاست جمهوری می‌شوند

  • مگر برجام قرار نبود همه تحریم‌ها را لغو کند؟

  • شرط معقول برای راستی‌آزمایی لغو تحریم‌ها

  • خودکشی برای یک سر تکان دادن بایدن

  • ابتکار شهید صیاد برای مرسوم کردن روزه‌داری در ارتش شاه

  • تصاویری ماندگار از مراسم تشییع شهید صیاد

  • نابودشدن سرمایه مردم در بورس نتیجه عملکرد نئولیبرال‌ها در ۸ سال گذشته است

  • آغاز فاز سوم تست انسانی واکسن «کووایران» از اردیبهشت/ ۵ شهر کاندیدای تزریق در فاز سوم شدند

  • برجام با آب‌نبات چوبی احیا نمی‌شود

  • زندگینامه صیاد دلها سپهبد شهید علی صیاد شیرازی /فرمانده دلاور و پرافتخار 8 سال دفاع مقدس،از عملیات فتح المبین تا مرصاد+نماهنگ صیاد شهادت

  • پیشنهاد جدید ریاض به صنعاء برای فرار از شکست در مأرب یمن

  • ساخت سریال شهید صیاد شیرازی با تهیه‌کنندگی والی‌نژاد آغاز شد

  • ایران دچار استعمار مجازی است/ هیچ کشوری در دنیا فضای مجازی را رها نمی‌کند

  • این گیاه برای درمان سرفه معجزه می‌کند

  • |ف |
    | | | |
    کد خبر: 15676
    تاریخ انتشار: 02/آذر/1394 - 14:49
    پایگاه خبری حامیان ولایت/طنز

    یک ورق گمشده از خاطرات ناصرالدین شاه

    شگفت شدیم از این چیزهای غریبه، اول خواستیم یکی از این خرس ها را برای انیس الدوله بخریم، اما وقتی ان دکاندار آن طور گفت، پشیمان شدیم.

    یک ورق گمشده از خاطرات ناصرالدین شاه

     بیستم شهر شوال سیچقان ایل

    امروز به شهر برلین رسیدیم. اول صبح بود که در و دیوار شهر پیدا شد. خواستیم باز بخوابیم که نتوانستیم، از بس که این ببری خان سروصدا کرد. حیف که خیلی دوستش داریم و الا می گفتیم که گربه جماعت هیچی حالیش نیست. افتادیم به تماشای شهر که جماعت رعیتش انگار از کله ی سحر بیدار بوده‌اند. توی راه زنهای خوشگل زیاد دیدیم ولی حیفا که نمی فروشند تا بخریمشان! به هرحال همین طور که دانه دانه دکانها باز می شدند، ما می دیدیم که کلی عروسک خرسی که نمکین و ملیح بودند هم می‌آورند و می‌چینند جلوی دکانها! خوشمان آمد.

    گفتیم جلوی یکی از این دکانها نگه دارند. پیاده شده، خودمان توی دکان رفته، پرسیدیم که اینها دیگر چیستند؟ دکاندار یک مردک کچل بود که اول کار از دیدن هیبت مان رم کرده بود! همچین این طرف و آن طرف می‌رفت که ما گفتیم حکماً می‌خواهد با ما کاری بکند. دیلماج باشی مطلب را پرسید و مردک جواب داد. دیلماج باشی گفت: پس فردا روز عاشق‌های فرنگی است. خودشان بهش می گویند: «ولنتاینیه» توی این روز جماعت رعیت که به هم عاشق باشند برای همدیگر تحفه می‌خرند. اول تحفه ی این روز هم خرس است. حالا چرا خرس : مردک می گوید: ما خبر نداریم ولی حکماً معنی این می شود که من که برای تو تحفه می‌خرم درست است که به من می‌گویی «خرس گنده» اما چون که خرسم تو هم لابد عسلی که من تو را خیلی دوست دارم».

    شگفت شدیم از این چیزهای غریبه، اول خواستیم یکی از این خرس ها را برای انیس الدوله بخریم، اما وقتی ان دکاندار آن طور گفت، پشیمان شدیم. آخر پادشاه مملکت که خرس نمی شود، آن وقت رعیت به ما می خندند! گفتیم: الحمدالله توی مملکت ما از این بازیها نیست، جوان‌های ما پولی بالای این مضحکه بازی‌ها نمی دهند. شما هم که از این کارها می کنید، لابد پول زیادی دارید و مثل ما نمی‌دانید با آن چه کار کنید. دیلماج به فرنگی اینها را به دکاندار گفت.

    دکاندار هم یک چیزهایی به دیلماج‌مان گفت. بعداً فهمیدیم که گفته: «به همین خیال باشند جناب پادشاه! یک روز می آید که هرچه جوان دارید از مرد و زن می‌افتند توی دکانهای راسته‌ی گاندی و ولی عصر! آن وقت نصف درآمد ارزی‌تان را می‌دهید چین و تایلند پول عروسک خرسی. آن وقت دخترها و پسرهای مملکت تان از ترس گشت ارشاد می روند توی کافی شاپی که هنوز همان گشت ارشاد کشف نکرده و بالای یک لیوان چایی ده هزار تومان می‌دهند که می‌شود معادل همان مقداری که شما برای تأمین هزینه‌های سفرتان از انگلیس وام گرفته اید!

    آن وقت توی مملکت شما همه از یک ماه قبل انتظار ولنتاین می‌کشند از صغیر تا کبیر ولی توی مملکت ما هیچ خبری نیست! بعدش هم یک چیزی گفت، انگار که گفته باشد: باشی تا صبح دولت بدمد که هنوز اگر ندامیده، شب دراز است!!»

    مردک اگر رعیت ما بود، این طوری حرف روی حرف ما می زد، توی گچ می کردیمش، خرس نخریدیم ولی خیلی هوسش را کردیم...

    منبع : کتاب باقی قضایا

    مرتبط ها
    نظرات بینندگان
    نظرات شما